کمر گشادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کمر گشادن . [ ک َ م َ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) گشودن کمربند از کمر. (فرهنگ فارسی معین ). - کمر از میان کسی گشادن ؛ کمربند او را باز کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنایه از ترک دادن و قطع نظر کردن باشد. (برهان ) (از انجمن آرا). کمر گشودن . ترک کردن و قطع نظر نمودن . (ناظم الاطباء). چو من زین ولایت گشادم کمر تو خواهی ستان افسر و خواه سر. نظامی (از آنندراج ). حرص هیهات است بگشاید کمر در زندگی تا نفس چون مور داری دانه می باید کشید. صائب (از آنندراج ). ◄ کنایه از ترک تردد کردن . (آنندراج ). ترک تردد کردن . از رفت و آمد صرفنظر کردن .(فرهنگ فارسی معین ). ◄ کنایه از توقف نمودن و بازماندن از کاری هم هست . (برهان ) (از انجمن آرا). توقف کردن . (ناظم الاطباء). بازماندن . (آنندراج ): قبای ملک برازنده دید بر قد تو نهاد فتنه کلاه از سر و کمر بگشاد. نظیری نیشابوری (از آنندراج ). - کمر از میان کسی گشادن ؛ کنایه از معزول کردن وی از کار. (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). بازداشتن وی را از پرداختن کاری . وی را ازعمل و تصرف در کاری بازداشتن : گشاده هیبت او از میان فتنه کمر نهاده حشمت او بر سر زمانه کلاه . انوری (از انجمن آرا). ◄ تسلیم شدن . (فرهنگ فارسی معین ).