کن فیکون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کن فیکون . [ ک ُ ف َ ی َ ] (ع جمله ٔ فعلیه، اِ مرکب ) کنایه از عالم موجودات . (آنندراج ) (غیاث ). کن فکان . (از ناظم الاطباء) : کجا شد آنکه بر از خاک پاک کن فیکون نه طعنه ٔ پدرش بد نه مایه ٔ مادر. ناصرخسرو. چو درنوردد فراش امر کن فیکون سرای پرده ٔ سیماب رنگ آینه گون . جمال الدین عبدالرزاق . قضای کن فیکون است حکم بار خدای بدین سخن سخنی در نمی توان افزود. سعدی . و رجوع به کن فکان شود. - کن فیکون شدن یا کردن ؛ از بیخ و بن ویران و زیر و زبر شدن یا کردن . مأخوذ از قرآن بر خلاف معنی آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). زیر و رو شدن . درب و داغون کردن . اساس کاری را به کلی در هم ریختن و آن را از بین بردن یا به صورت دیگر درآوردن : این زلزله شهر نهاوند را کن فیکون کرد. (فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمالزاده ).