کناره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کناره . [ ک َ رَ / رِ ] (اِ) قلاب آهنی است که قصابان گوسفند کشته را بدان زده بر در دکان بیاویزند و معرب آن قناره است و به تعریب مشهور شده . (از انجمن آرا) (آنندراج ). قلاب آهنین و معرب آن قناره در لغت هر چیزی را گویند که بر آن چیزها آویزند و در اصطلاح قلاب را خصوصاً قلابی که قصابان گوشت بر آن بند کنند. (برهان ). قلاب آهنین . قناره معرب آن است . (رشیدی ) (مهذب الاسما).
کناره . [ ک َ / ک ِ رَ / رِ ] (اِ) کنار هر چیز. (برهان ). به معنی کنار و مرادف آن است که به معنی گوشه وکنج است . (آنندراج ). برابر با کرانه . پهلوی «کنارک »، اوستائی «کرنه ». (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). حاشیه . (زمخشری ). گوشه . (فرهنگ فارسی معین ) : بازار پر طرائف و بر هر کناره ای قیمتگران نشسته ستاننده ٔ قیم . فرخی . آید بر کشتگان هزار نظاره پره کشند و بایستند کناره . منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٦٥). تو باشی در میان، ما در کناره نباشد جز درودی بر نظاره . (ویس و رامین ). خوابت همی ببرد و من انگشت ازآن زدم پیش تو بر کناره ٔ خوشبانگ باتره . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٣٨٤). پیغام دادمش که نشانی بدان نشان کز گاز بر کناره ٔ لعلت نشان ماست . خاقانی . دیدش به کناره ٔ سرابی افتاده خراب در خرابی . نظامی . می برد به هر کناره ای دست گه آبله سود و گه ورم بست . نظامی . سینه ای فارغ از گریوه ٔ دوش گردنی ایمن از کناره ٔ گوش . نظامی . بایزید گفت من می گویم که مرید من آن است که بر کناره ٔ دوزخ بایستد و هرکرابدوزخ برند دست او بگیرد و به بهشت فرستد. (تذکرة الاولیاء عطار). ایمن مشو که رویت آیینه ای است روشن تا کی چنین بماند در هر کناره آهی . سعدی . ◄ کرانه . نهایت . (صحاح الفرس ). انتها. پایان . آخر. حد : بی طاعتی داد این جهان پراز نعیم بی مرش و این بی کناره جانور گشتند بنده یکسرش . ناصرخسرو. بسی کردم گه و بیگه نظاره ندیدم کار دنیا را کناره . ناصرخسرو. درویش تست خلق به عمر ایراک از عمر بی کناره تو قارونی . ناصرخسرو. پای بند جفا چو چاره ندید بحر اندیشه را کناره ندید. سعدی . راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست . حافظ. ◄ ساحل .(فرهنگستان ). ساحل رود و دریا. (از فرهنگ فارسی معین ) : تو بر کناره ٔ دریای شور خیمه زده شهان شراب زده بر کناره های شمر. فرخی . خوارزمشاه به تعبیه براند چون فرسنگی کناره ٔ رود برفت آب پایاب داشت و مخوف بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٥١). اندوهناک بر کناره ٔ آب نشست . (کلیله و دمنه ). ترا که درد نباشد ز درد ما چه تفاوت تو حال تشنه چه دانی که برکناره ٔ جویی . سعدی . بر کناره ٔ رود نیل پنبه کاشته بودیم .(گلستان ). همچنین می رفت تا برسید به کناره ٔ آبی . (گلستان ). کشتی شکسته باد مخالف کناره دور نز مردمی است پنجه که با ناخدا زنیم . قاآنی . ◄ جانب . طرف . کران . ◄ جنب . پهلو. ◄ بغل . آغوش . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ هر یک از دو فرش کم عرض و دراز که به دو سوی میان قالی گسترند. کناره ٔ قالی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). فرشی که در کنار اتاق گسترند. (فرهنگ فارسی معین ) : کناره و سرانداز اعم از قالی یا نمد باید یک جور و میانفرش، که حتماً باید قالی باشد، ممکن بود، جور دیگر بشود. (تاریخ قاجاریه مستوفی از فرهنگ فارسی معین ). ◄ (ص ) جدا.منفصل . (فرهنگ فارسی معین ).