کندمند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کندمند. [ ک َ م َ] (ص مرکب ) عمارتی را گویند که خراب شده و از هم ریخته باشد. (برهان ). از توابعند یعنی کنده شده و خراب گشته . (انجمن آرا) (آنندراج ). بنای خراب شده ٔ ازهم ریخته . (ناظم الاطباء). خرابه و ویران . (از فهرست ولف ). خراب شده و فروریخته . (فرهنگ فارسی معین ) : سمرقند کندمند بذینت کی افکند از چاچ ته بهی همیشه ته خهی . ابوالینبغی (از مسالک الممالک ابن خردادبه از فرهنگ فارسی معین ). وگرنه شود بوم ما کندمند ز اسفندیار آن بد بدپسند. فردوسی . دگر دید شهری همه کندمند در آن شهر سهمین درختی بلند. اسدی . رجوع به کند و مند شود. ◄ پریشان و خراب . (فرهنگ فارسی معین ) : مادر بسیار فرزندی ولیک خوار داریشان همیشه کندمند. ناصرخسرو (از فرهنگ فارسی معین ).