کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کندن . [ ک َ دَ ] (مص ) حفر کردن زمین و مانند آن . (فرهنگ فارسی معین ). حفر کردن و کافتن و کاویدن . (ناظم الاطباء). از: «کن » + «دن » (پسوند مصدری ). پهلوی، کندن، ایرانی باستان، «کن » (کندن، حفر کردن )... پارسی باستان و اوستا «کن ». پهلوی نیز، «کنتن » (بندهش ). هندی باستان، «کهن »، «کهنتی » . کردی، «کنن » . افغانی، «کندل » . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). حفر کردن، چنانکه زمین و چاه و گور را. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : مرد دینی رفت و آوردش کُنَند چون همی مهمان در من خواست کند. رودکی . چو بند روان بینی و رنج تن به کانی که گوهر نیابی مکن . فردوسی . از سیم چاه کندی و دامی همی نهی بر طرف چاه از سر زلفین پرشکن . فرخی . در زنخدان سمن، سیمین چاهی کندند بر سر نرگس مخمورطلی پیوندند. منوچهری . و دیگر در بیابانها و منزلها رباط فرمودندی و چاههای آب کندندی .(نوروزنامه ). تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروند جوی کامروز کنی آب تو فردا بینند. خاقانی . تا چند کنی کوهی کو را نبود گوهر در کندن کوه آخرفرهاد نخواهی شد. خاقانی . و آن چه از بهر دیگران کندن خویشتن را در آن چه افکندن . نظامی . - کندن چاه و چاه کندن برای کسی ؛ آن است که برای گرفتاری و در بند افکنی کسی مکر و فریبی به کار برد. (از آنندراج ). ◄ نقر. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : همه پیکرش گوهرآکنده بود میان گهر نقشها کنده بود. فردوسی . ◄ خلع چنانکه جامه را از تن . مقابل پوشیدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به این معنی بیشتر با مزید مقدم «بر» استعمال می شد. برآوردن . درآوردن . برکندن : یکی از شعرا پیش امیر دزدان برفت و ثنابر او بگفت فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به در کنند. (گلستان ). که چون عاریت برکنند از سرش نماید کهن جامه ای در برش . سعدی (بوستان چ فروغی ص ٣٢٩). لایق سعدی نبود این خرقه ٔ تقوی و زهد ساقیا جامی بده وین خرقه از تن برکنش . سعدی . ◄ جدا کردن چیزی که متصل به چیزی دیگر است .(فرهنگ فارسی معین ). جدا کردن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جدا کردن با قوت . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): همی گوشت کند این از آن آن از این همی گل شد از خون سراسر زمین . فردوسی . سر و گوش بگرفت و یالش دلیر سر از تن بکندش به کردار شیر. فردوسی . تهمتن به تیغ و به گرز و کمند سران دلیران سراسر بکند. فردوسی . بجوشید ازدیدگان خون گرم به دندان همی کند از تنش چرم . عنصری . رگها ببردشان ستخوانها بکندشان پشت و سر و پهلو به هم اندر شکندشان . منوچهری . تاشکمشان ندرم تا سرشان برنکنم . منوچهری ◄ کشیدن و از بیخ برآوردن . (فرهنگ فارسی معین ). از بیخ برآوردن و کشیدن و برکشیدن . (ناظم الاطباء). قلع. برآوردن و کشیدن و برکشیدن . (از ناظم الاطباء) قلع. برآوردن از ریشه چون دندان و درخت و جز آن . بیرون کردن . برآوردن . بیرون آوردن از بن . برآوردن گیاه یا موی و امثال آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خشم آمدش و هم آنگه گفت ویک خواست کو را برکند از دیده کیک . رودکی (احوال و اشعار ج ٣ ص ١٠٨٨). از بیخ بکند او و مرا خوار بینداخت ماننده ٔ خار خسک و خار خوانا. ابوشکور (از لغت نامه ٔ اسدی ص ٣٨٦). وگرت خنده نیاید یکی کنند بیار و یک دو بیتک از شعر من بکن به کنند. ابوالعباس . یا زندم یا کندم ریش پاک یا دهدم کارد یکی بر کلال . حکاک . بکند هر دو چشم خویش از بخل همچو حلاج دانه را به وشنگ . منطقی . که کشت آن چنین پیل نستوه را که کنداز زمین آهنین کوه را. فردوسی . تبر داشت مردی همی کند خار ز لشکر بشد نزد او شهریار. فردوسی . بگسترد گرد زمین داد را بکند از زمین بیخ بیداد را. فردوسی . دو چیزیش برکن دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده به انگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه . لبیبی . گفتم بلای من همه زین دیده و دلست گفتا یکی از این دو بسوز و یکی بکن . فرخی . به نیزه کرگدن را برکند شاخ به زوبین بشکند سیمرغ را پر. فرخی . بر او جست عذرا چو شیر نژند بزد دست و از پیش چشمش بکند. عنصری . نوش خور شمشیر زن دینار ده ملکت ستان داد کن بیداد کن دشمن فکن مسکین نواز. منوچهری . طاوس بهاری را دنبال بکندند. منوچهری . از پای افاضل تو کنی خار زمانه . منوچهری . از تیغ به بالا بکند موی به دونیم وز چرخ به نیزه بکند کوکب سیار. منوچهری . بباید کندنش از بیخ و از بن اگر بارش همه لعل و گهر بی . باباطاهر. شاخ خوی بدتن گند است و زشت بیخ خوی بد ز در کندن است . ناصرخسرو (دیوان ص ٧٥). خون بناحق نهال کندن اویست دل ز نهان خدای کندن برکن . ناصرخسرو (دیوان ص ٣٢٥). خلق همه یکسره نهال خدایند هیچ نه برکن تو زین نهال و نه بشکن . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٣٣٥). هرکس که شراب حسد و حقد تو نوشد ساقی دهدش مژده به برکندن شارب . سوزنی . یکی خارپای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند. سعدی . - امثال : من می گویم مو ندارد او می گوید بکن . (مجموعه امثال چ هند). ◄ چیدن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : چو باز را بکند بازدار، مخلب و پر به روز صید بر او کبک راه گیرد و چال . شاه سار (از فرهنگ اسدی ). هر که زآن گل، گلی بخواهد کند گویم آن گل، گل تو نیست مکن . فرخی . سبزیها و دیگر چیزها که مزه را شایست همه را برباید کند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥٧). ◄ خراب کردن . (فرهنگ فارسی معین ). خراب کردن بنای عمارت و خیمه . (ناظم الاطباء).ویران کردن : بخواست آتش و آن کند را بکند و بسوخت نه کاخ ماند و نه تخت و نه تاج و نه کاچال . بهرامی . دوبهره ز توران زمین کنده شد بسا شهریار زمین بنده شد. فردوسی . همی سوخت شهر و همی کند جای هر آنجا که اندر نهادند پای . فردوسی . قلعه ها کنده و بنشانده به هر شهر سپاه جنگها کرده و بنموده به هر جای هنر. فرخی (دیوان ص ١٤٤). علی خراسان و ماوراءالنهر و ری و جبال و گرگان و طبرستان و کرمان و سپاهان و خوارزم و نیمروز و سیستان بکند و بسوخت وآن ستد کز حد و شمار بگذشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٢٣). این نواحی بکنند و بسوزند و بسیار بدنامی حاصل آید و سه هزار درم نیابند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٦٨). و دیوارها و شهرها کندن . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). جهودان را از بیت المقدس آواره گردانید و هیکل بکند وبعد از آن چهل سال بزیست . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٢). ماری تو که هر که را ببینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی . سعدی . - امثال : ظالم پای دیوار خود را می کند . ◄ خوابانیدن چادرها برای بردن به منزل یعنی مرحله ٔ دیگر. برداشتن و برچیدن خیمه ها و چادرها. مقابل زدن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : آنگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند. محتشم کاشانی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ برداشتن برای جائی چنانکه کشتی یا کاروان . خطف . با تمام بنه و اثقال از جایی به جای دیگر شدن . چنانکه : کندن از بندری ؛ حرکت کردن از آنجا. اقلاع . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خدای تعالی چون آن فتح داده بود و شاه و لشکرگاه از آنجا برکنده بود با باغ هفت اَبَز آمده بود. (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ). ◄ بریدن . قطع کردن . دور شدن : پس حیلتی ندیدم جز کندن از خانمان خویش به یکباره . خاقانی . - دل کندن و دل برکندن از چیزی ؛ دل برداشتن از آن . دل بریدن از آن . ترک گفتن و روی برگردانیدن از آن : کنون جان و دل زین سرای سپنج بکندم برآوردم از درد رنج . فردوسی . دل بگردان زود و گرد او مگرد سر بکش زین بدنشان و دل بکن . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٣٣٤). خون بناحق نهال کندن اویست دل ز نهال خدای کندن برکن . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٣٣٥). از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد می کشم جور تو تا جهد و توانم باشد. سعدی . ◄ گریختن . (آنندراج ). رمیدن . (غیاث ). گریختن و فرار کردن . (ناظم الاطباء). ◄ بر هم شدن . (آنندراج ). بر هم پیچیده شدن . (ناظم الاطباء). ◄ پوست برآوردن و مقشر کردن و سلخ کردن . (ناظم الاطباء). سلخ . بازکردن پوست . بیرون کردن پوست از گوسپندکشته و جز آن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ مجروح کردن . خراشیدن . شخودن : بگفت این و روی سیاوش بدید دو رخ را بکند و فغان برکشید. فردوسی . بکنند رخ به ناخن بگزند لب به دندان همه ساحران بابل ز دو چشم شوخ و شنگش . خاقانی . ◄ بیرون دادن چنانکه جان را از تن : جان کندن .باد کندن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ترکیبهای این معنی شود. - آب کندن ؛ آب انداختن چنانکه ماست دست خورده .بیرون دادن آب . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - باد کندن ؛ تیز دادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - جان برکندن ؛ قبض روح کردن، چنانکه ملک الموت : گفت توکیستی جواب داد که من ملک الموتم گفت چکار کنی گفت جان تو برکنم . (قصص الانبیاء ص ١٣٣). - جان کندن ؛ مردن . جان دادن . جان از تن بیرون دادن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : جان کنم چون به فواق آیم و لرزم چو چراغ گر چو پروانه بسوزید سزائید همه . خاقانی . - ◄ احاطه شدن . (ناظم الاطباء). - ◄ گرفتار زحمت شدن . (ناظم الاطباء). - کندن جان ؛ مردن . جان دادن : جان از ره کون کنی و سازی در کندن جان کچول و کشمیر. سوزنی . گفتنش کندن جان است و نوشتن غم دل محنت خواندنش آن به که نیاری با یاد. اثیرالدین اومانی . - کندن جان از تن کسی ؛ کشتن او را : تو گفتی ز تن جان ترکان بکند. فردوسی .