کوتاه دست
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوتاه دست . [ دَ ] (ص مرکب ) آنکه دستش به مراد و مطلوب نرسد. نامراد. ناکام . (فرهنگ فارسی معین ) : بدسگالان تو از هر شادیی کوتاه دست مانده از اقبال کوتاه اندر ادبار دراز. سوزنی . میان دو بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست . (بوستان ). زلیخای جهان کوتاه دست است اگر پیراهن تن کنده باشی . صائب (از آنندراج ). ◄ نامتجاوز به مال و عرض کسان .(فرهنگ فارسی معین ). بادیانت . (ناظم الاطباء). خویشتن دار. پرهیزگار. که کف نفس دارد : اگر خواهی دراززبان باشی، کوتاه دست باش . (قابوسنامه ). بلندهمت و کوتاه دست دستوری که قدر چرخ بلند است پیش او کوتاه . امیر معزی (از آنندراج ). و آنچه عبداﷲ عامر کرد عوام گویند همه عبداﷲ عمر کرد و او خود زاهد و کوتاه دست بود از دنیا و طلب جاه و نعمت . (کتاب النقض ). به پیروزی عقل کوتاه دست به خرسندی زهد خلوت پرست . نظامی . قوی بازوانند و کوتاه دست خردمند و شیدا و هشیار و مست . نظامی . ◄ غافل و سست و ضعیف . (ناظم الاطباء). ناتوان : گر توانا بینی ار کوتاه دست هر که را بینی چنان باید که هست . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٨٥٦). چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست . سعدی (بوستان ).