کوتاه دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوتاه دیده . [ دَ / دِ ] (ص مرکب ) کوتاه بین . کوتاه دید. ج، کوتاه دیدگان . (فرهنگ فارسی معین ) : من دیده ام که حد مقامات او کجاست آنان ندیده اند که کوتاه دیده اند. خاقانی . کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند عارف بلا که راحت وی در بلای اوست . سعدی . از رخش خواهند جای بوسه نافهمیدگان در حرم محراب می جویند کوته دیدگان . صائب (از آنندراج ).