کوته نظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوته نظر. [ ت َه ْ ن َ ظَ ] (ص مرکب ) کوتاه نظر. (فرهنگ فارسی معین ). ناعاقبت اندیش . (غیاث ). غافل : پدر و مادر و فرزند و عزیزان رفتند وه چه ما غافل و مستیم و چه کوته نظریم . خاقانی . در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر کوته نظر مباش که در سنگ گوهر است . سعدی . کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد.(گلستان سعدی ). تو کوته نظر بودی وسست رای که مشغول گشتی به جغد از همای . سعدی . - کوته نظرفریب ؛ فریبنده ٔ کوته نظر. فریب دهنده ٔ کوتاه بین : این غول روی بسته ٔ کوته نظرفریب دل می برد به غالیه اندوده چادری . سعدی . و رجوع به کوتاه نظر شود. ◄ تنگ نظر. (فرهنگ فارسی معین ). تنگ چشم . نظرتنگ . خرده نگرش . اندک بین . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) آن که وسعت نظر ندارد : هرچه کوته نظرانند بر ایشان پیمای که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم . سعدی . کوته نظران ملامت از عشق بیفایده می کنند تحذیر. سعدی . کوته نظران کنند و حیف است تشبیه به سرو بوستانت . سعدی (کلیات چ مصفا ص ٤٠٧). پس از هفته ای دیدمش بر گذر بدو گفتم ای مرد کوته نظر. نزاری قهستانی (دستورنامه ). زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت . حافظ. همان ز سوزن کوته نظر در آزارم اگرچه همچو مسیحا فلک سوار شدم . صائب (از آنندراج ). و رجوع به کوتاه نظر شود.