کوته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوته . [ ت َه ْ ] (ص ) مخفف کوتاه . (آنندراج ). کوتاه . (فرهنگ فارسی معین ). کم طول . قصیر : زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟ رودکی . چرا عمر طاووس و درّاج کوته چرا مار و کرکس زِیَد در درازی . ابوطیب مصعبی . شب کوته که صبح زود دمید نه نشان درازی روز است . خاقانی . این همه کارهای پهن و دراز تنگ و کوته به یک نفس گردد. خاقانی . دست بدار ای چو فلک زرق ساز ز آستی کوته و دست دراز. نظامی . تو درخت خوب منظر همه میوه ای ولیکن چه کنم به دست کوته که نمی رسد به سیبت . سعدی . شب کوته و تو ملول و افسانه دراز. سیدشمس الدین نسفی . ز دست کوته خود زیر بارم که از بالابلندان شرمسارم . حافظ. - کوته بودن چیزی از کسی یا چیزی ؛ دور بودن از آن : که شادان زی ای شاه تا جاودان ز جان تو کوته بدِ بدگمان . فردوسی . که ای برتر از جایگاه و زمان ز ما باد کوته بدِ بدگمان . فردوسی . ای هست کن ِ اساس هستی کوته ز درت درازدستی . نظامی . و رجوع به کوتاه شود. ◄ کوتاه بالا. کوتاه قامت . کوتاه قد. پست قد. پست بالا. قصیرالقامه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : سرو بالادار در پهلوی مورد چون درازی در کنار کوتهی . منوچهری . قوس گفت ار کوتهم من کوتهان معجب بوند تو درازی و دراز احمق بود ای هوشیار. اسدی . عقل، دست و زبان کوته خوان آرزو، رأس مال مفلس دان . سنائی . بلنداز میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ . سعدی . و رجوع به کوتاه شود. ◄ موجز. مختصر : مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف شگفت کوته لیکن قوی و بابنیاد. کسائی . قصه کوته به است از تطویل . (از تاریخ بیهقی ). - کوته سخن ؛ سخن موجز : سخن چون حکیمان نکوگوی و کوته که سحبان به کوته سخن گشت سحبان . ناصرخسرو. ◄ کم ارتفاع . (فرهنگ فارسی معین ؛ ذیل کوتاه ) : ای با اساس رفعت تو کوته آسمان وی در قیاس همت تو ابتر آفتاب . خاقانی . و رجوع به کوتاه شود. ◄ اندک . مختصر. جزئی . کم : سنت حجت خراسان گیر کار کوته مکن درازآهنگ . ناصرخسرو. یک زمان کار است بگذار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز. مولوی .
کوته . [ ت َ / ت ِ ] (اِ) کته . مجموع بچه های یک حیوان در یک شکم، در یک زه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ◄ درگیلکی، هر یک از بچه های سگ و گربه و شغال و خرس و جز اینها را گویند. توله . و رجوع به کوته کردن شود.