کوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کوش . (اِمص ) به معنی کوشش و سعی باشد. (برهان ). سعی و جهد و کوشش . (ناظم الاطباء) : آن همه کم شود چو کوش آمد گرچه چون زهر بود نوش آمد. سنائی (مثنویها چ مدرس رضوی ص ٢٨٤). تا نکند دوست نظر ضایع است سعی من و جهد من و کوش من . نزاری قهستانی (از آنندراج ). ◄ (فعل امر)امر به کوشش کردن و کوشیدن هم هست یعنی بکوش و سعی کن . (برهان ). فعل امر (دوم شخص مفرد) است از کوشیدن .بکوش . سعی کن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (نف ) کوشش و سعی کننده را نیز گویند که فاعل باشد. (برهان ). کوشش کننده و سعی نماینده . (ناظم الاطباء). کوش، (کوشنده ) در ترکیب به معنی کوشنده آید. (از فرهنگ فارسی معین ). - بیهوده کوش ؛ آنکه کوشش بیهوده کند. آنکه از کوشش خود نتیجه نتواند گرفت . - سخت کوش ؛ آنکه بسیار کوشش کند. آنکه سعی و جهد بلیغ داشته باشد.
کوش . [ ک َ / کُو ] (اِ) کفش و پاافزار. (ناظم الاطباء). صورتی از کفش . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : خاک کف پای رودکی نسزی تو هم نشوی کوش او چه خایی برغست . کسائی . پل به کوش اندر بکفت و آبله شد کابلیج از بسی غمها ببسته عمر گل پا را بپا . عسجدی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ٦٤). پایم بکوفت تنگی کوش ای شهاب دین . سوزنی . در طلب رضای تو کوش و فام پاره شد... سیدهاشمی (از آنندراج ).
کوش . [ ک َ ] (ع مص ) ترسیدن . (از منتهی الارب ). ترسیدن و فزع کردن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ گاییدن . (از منتهی الارب ). کاش جاریته ؛ گایید کنیزک خود را. (ناظم الاطباء).