کیمیاگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کیمیاگر. [ گ َ ] (ص مرکب ) کسی که اکسیر می سازد. (ناظم الاطباء). آنکه فلزات ناقص را به فلزات کاملتر تبدیل کند. (فرهنگ فارسی معین ). مَشّاق . اکسیری . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : اقبال شاه گوید من کیمیاگرم کز خاک و گل به دولت او کیمیا کنم . مسعودسعد. آفتاب است کیمیاگر و پس واصلی صانعی قوی تأثیر. خاقانی . کسی را بود کیمیا درنورد که او عشوه ٔ کیمیاگر نخورد. نظامی . اکسیری صبح کیمیاگر کرد از دم خویش خاک را زر. نظامی . کیمیاگر ز غصه مرده و رنج ابله اندر خرابه یافته گنج . سعدی . طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر عجول . سعدی . معنی حل طلق حلول قناعت است این نکته یادگیر که من کیمیاگرم . شیخ آذری . ◄ مکار. حیله گر. (فرهنگ فارسی معین ). مکار. ◄ عاشق . (ناظم الاطباء). کنایه از عاشق . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شیمیست . اَخلاطی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).