کین جوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کین جوی . (نف مرکب ) انتقامجو. کینه جو : چه جویی مهر کین جویی که با او حدیث مهرجویی درنگیرد. خاقانی . رجوع به کینه جوی شود. ◄ جنگجو. دلاور. جنگ آور. رزمجوی : ز گردان کین جوی سیصدهزار سپه داشت شایسته ٔ کارزار. اسدی . بزد خیمه و صدهزار از سران گزین کرد کین جوی و گندآوران . اسدی . به گرشاسب کین جوی کشورگشا جهان پهلوان گرد زاول خدا. اسدی . رجوع به کینه جوی شود.