کینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
کینة. [ ن َ ] (ع اِ) سختی خواری . (منتهی الارب ). شدت خوارکننده . (از اقرب الموارد). سختی وشدت . خواری و مذلت . (ناظم الاطباء). ◄ بدحالی، و گویند: بات فلان بکینة سوء؛ ای بحالة سوء. (منتهی الارب ). ◄ حالت . یقال : بات فلان بکینةسو؛ ای بحالة سوء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
کینة. [ ک َ ن َ ] (ع اِ) کُنار. (منتهی الارب ). بار درخت سدر. (از اقرب الموارد). ◄ درخت کُنار. (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) پذیرفتاری . (منتهی الارب ). پذیرفتاری و کفالت . واحد کَیْن . (ناظم الاطباء). کفالت . (اقرب الموارد).
کینه . [ ن َ / ن ِ ] (اِ) به معنی بیمهری و عداوت و آزار کسی را در دل پوشیده داشتن باشد. (برهان ). بغض و عداوت . کین . (آنندراج ) . دشمنی و عداوت و بدخواهی و آزار کسی در دل پنهان داشتن . (ناظم الاطباء). کین . دشمنی نهفته در دل . خصومت پنهانی و عداوت که از سوء رفتار یا گفتار کسی در دل گیرند. بغض . بغضاء. حقد. غل . حَنَق . ضِغْن . ضَغینة. ذَحل . اِحْنة. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : زبانی سخنگوی و دستی گشاده دلی هَمْش کینه هَمَش مهربانی . دقیقی . بِنِه کینه و دورباش از هوا مبادا هوا بر تو فرمانروا. فردوسی . به یزدان که از تو مرا کینه نیست به دل نیز آن کینه دیرینه نیست . فردوسی . میاز ایچ با آز و با کینه دست به منزل مکن جایگاه نشست . فردوسی . بدو گفت شاپور کز بوستان نروید همی کینه ٔ دوستان . فردوسی . از پدر چون از پدندر دشمنی بیند همی مادر از کینه بر او مانند مادندر شود. لبیبی . رزبان آمد با حمیت و با کینه خونشان افکند اندر خم سنگینه . منوچهری . گر هیچ سخن گویم با تو ز شکر خوشتر صد کینه به دل گیری صد اشک فروباری . منوچهری . برادر با برادر کینه ور بود ز کینه دوست از دشمن بتر بود. (ویس و رامین ). هرکه یک روز جست کینه ٔ او. قطران . زبهر این زن بدخوی بدمهر چه باید بود با یاران به کینه ؟ ناصرخسرو. گر خویشتن کشی ز جهان ورنی بر تو به کینه او بکشد خنجر. ناصرخسرو. پر از خنده روی و لب و دل ز کینه بر ایشان پر از خشم و انکار دارد. ناصرخسرو. در دلْش چو نار شعله زد کینه بر تنْش چو مار کینه زد اعضا. مسعودسعد. این دارابن دارا با وزیر پدرش «رشتن » کین ور بود... وزیر همزاد او را زهر داد... و دارا از آن حال خبر یافت و آن کینه در دل گرفت . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٥٥). هست مهر زمانه باکینه سیر دارد میان لوزینه . سنائی . در دل اهل خرد ز صاحب عادل تخم عداوت مباد کشته و کینه . سوزنی . آب زدند آسیای کام ز کینه کینه چه دارند کآسیا به کفاف است . خاقانی . گرچه از روزگار زاده ست او روزگارش به کینه می شکند. خاقانی . مکن خراب سینه ام که من نه مرد کینه ام ز مهر تو بری نه ام به جان کشم جفای تو. خاقانی . مبارک آمد روز و مساعد آمد یار سلاح کینه بیفگند چرخ کینه گزار. ؟ (از سندبادنامه ). کارگاه خشم گشت و کین وری کینه دان اصل ضلال و کافری . مولوی . اصل کینه دوزخ است و کین تو جزو آن کل است و خصم دین تو. مولوی . تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست . سعدی . - کینه از دل شستن ؛ دشمنی و عداوت از دل بیرون کردن : سر نامه کرد آفرین از نخست بر آن کس که اوکینه از دل بشست . فردوسی . - کینه ٔ شتری ؛ کینه ٔ سخت . (امثال و حکم ص ١٢٦١).کینه ٔ پیوسته و دایم که زایل نشود. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - کینه کردن ؛ دشمنی کردن . بیمهری کردن : جور با عاشق دیرینه نمی باید کرد گر محبت نکنی کینه نمی باید کرد. میرزا معصوم تبریزی (از آنندراج ). - امثال : کینه ٔ شکم تا چهل سال است ، نظیر: داغ شکم از داغ عزیزان بدتر است . (امثال و حکم ص ١٢٦١). ◄ قصاص و انتقام . (آنندراج ). رجوع به کین شود. - کینه بازآوردن ؛ انتقام گرفتن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : پس آواز داد به بانگ بلند که ای نصر سیار چگونه دیدی این کینه بازآوردن ؟ (بلعمی، از یادداشت ایضاً). - کینه بازخواستن ؛ انتقام کشیدن . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انتقام جویی کردن : کیان زاده گفت ای جهاندار شاه برو کینه ٔ باب من بازخواه . دقیقی . وگر جنگ را یار داری کسی همان گنج و دینار داری بسی بر این کوش و این کینه ها بازخواه بود خواسته، تنگ ناید سپاه . فردوسی (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در آن سال که امیر مودود به دینور رسید و کینه ٔ سلطان شهید بازخواست و به غزنین رفت و به تخت ملک نشست . (تاریخ بیهقی ). ◄ نفرت . تنفر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ جنگ . حرب . (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پُرتاب او؟ فردوسی . به تنها نشد بر برش جنگجوی سپردیم میدان کینه بدوی . فردوسی . همه کینه را چشم روشن کنید نهالی ز خفتان و جوشن کنید. فردوسی . از بیم خویش تیره شود بر سپهر تیر گر روز کینه دست بردسوی آسمان . فرخی . بداندیش او کشته در جنگ او چو در کینه ٔ اردشیر اردوان . فرخی .