گامزن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(زَ) (ص فا.) تندرو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(زَ) (ص فا.) تندرو.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
گامزن .[ زَ ] (نف مرکب ) قدم زن . قدم زننده . ◄ تندرو. تیزرفتار. چنانکه پیک و اسب و غیره . اشتر گام زن . قاصد سریعالسیر. (انجمن آرای ناصری ): قبیض ؛ چهارپای گامزن . (حبیش تفلیسی ). نشست از بر باره ٔ گامزن سواران ایران شدند انجمن . فردوسی . یکی باره ٔ گامزن برنشین مباش ایچ ایمن به توران زمین . فردوسی . سلیح برادر بپوشید زن نشست از بر باره ٔ گامزن . فردوسی . به زیر اندرش باره ٔ گامزن یکی ژنده پیل است گویی به تن . فردوسی . شوم چرمه ٔ گام زن زین کنم سپیده دمان جستن کین کنم . فردوسی . یکی باره ٔ گامزن خواست نغز بدان برنشست آن گو پاک مغز. فردوسی . چو بشنید داننده گفتار زن بجنبید بر چرمه ٔ گامزن . فردوسی . یکی اسپ باید مرا گامزن سم او ز پولاد خاراشکن . فردوسی . به زیر اندرون باره ٔ گامزن ز بالای او خیره گشت انجمن . فردوسی . بر این باره ٔ گام زن برنشین که زیر تو اندرنوردد زمین . فردوسی . بفرمود کان باره ٔ گام زن بیارید و آن ترگ و شمشیر من . فردوسی . ده و دو هزار اشتر بارکش عماری کش و گامزن شست و شش . فردوسی . همی رفت تا باب بیت الحزن بدان در شتر گشت چون گامزن . شمسی (یوسف و زلیخا). بارکش چون گاومیش و حمله برچون نره شیر گامزن چون ژنده پیل و بانگزن چون کرگدن . منوچهری . پیوسته از چشم و دلم درآب و آتش منزلم بر بیسراکی محملم در کوه و صحرا گامزن . معزی (دیوان ص ٥٩٨). هرخسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد درد باید مردسوز و مرد باید گامزن . سنائی .