گام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گام . (فرانسوی، اِ) از یونانی گاما (نام حرف ) . دایره، ذوالکل دوره ٔ نغمات هشتگانه . توالی هشت نوت موسیقی است که بترتیب طبیعی دنبال یک دیگر قرار گیرد. چون عده ٔ نوتهای موسیقی هفت است همیشه نوت هشتم گام اسم نوت اول گام را خواهد گرفت : هر گام به اسم نوتی که از آن شروع میشود موسوم است، بنابراین اگر از نوت «دو» شروع شود به گام «دو» موسوم است . نوتهای گام را درجات گام گویند. پس هر گام دارای هشت درجه است . چنانکه نوت «دو» موسوم است به درجه ٔ اول گام دو و نوت سل درجه ٔ پنجم و نوت سی درجه ٔ هفتم و همچنین گام بر دو قسم است : بالارونده و پائین رونده . در گام بالارونده نوت ها از پائین ببالا میروند و در گام پائین رونده بعکس یعنی از بالا به پائین می آیند. (موسیقی نظری تألیف روح اﷲ خالقی بخش ١ ص ٣٨). گام یا کوچک است یا بزرگ و گام یا بمل دار است یا دیزدار و گام یا دیاتنیک است و یا گام کروماتیک و یا طبیعی یا نسبی است . رجوع به کتاب موسیقی نظری صص ٦٠ - ٧٠ شود.
گام . (اِ) آنقدر از زمین که میان دو پا باشد گاه راه رفتن . قدم . پای . فرجه میان دو قدم . لنگ . پی . این کلمه با افعال برداشن، زدن . سپردن . گذاشتن، گذاردن . نهادن . استعمال شود: اختطاء، اختیاط؛ گام زدن . تخطرف ؛ بشتاب رفت و گام فراخ نهاد و دو گام را یک گردانید. جحو، جذف ؛ یک گام . (منتهی الارب ). جذف ؛ گام کوتاه زدن زن و تیز رفتن . (منتهی الارب ). حتکان ؛ گام خرد نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). حتک ؛ گام خرد نهادن یا شتافتن . (منتهی الارب ). خدف ؛ تیزروی و گام نزدیک نهادن . خدی ؛ گام فراخ نهاد یا دو گام را یکی گردانید به تیزروی . خطروف ؛ فراخ گام نهنده . خطو خطواً؛ گام زد. (منتهی الارب ). خطوة؛ یک گام . (منتهی الارب ) (ترجمان القرآن ). خُطوة؛ میان دوگام . دالف ؛ گام نزدیک نهنده به سبب بار گران که برداشته باشد. دالی ؛ گام نزدیک نهاده دویدن مانند گرانباران و رفتار شادمان . (منتهی الارب ). دَرم، درمان ؛ گام خرد نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). دِب ّبه ؛ نرم گام زنی و رفتار نرم . دخدخة؛ نزدیک گذاشتن گام در رفتار و سرعت نمودن . دَرَم ؛ گام نزدیک گذاشتن در شتاب روی . دِغنجة؛ گام نزدیک گذاشته رفتن . دمخ الارنب ؛ گام کوتاه زد و بشتاب دوید. رفوه ؛ گام زدن . (منتهی الارب ). شحوه ؛ گام . (یقال فرس ُ بعید الشحوة؛ ای الخطوه ) (منتهی الارب ). قرمطة؛ گام خرد نهادن . (مصادر زوزنی ). قصملة؛ گام نزدیک نهاده رفتن . قطاف ؛ گام تنگ .(منتهی الارب ). قطف ؛ گام خرد نهادن ستور. (تاج المصادر بیهقی ). قطفت الدابةُ؛ قطافاً و قطوفاً؛ گام تنگ زدن ستور. (منتهی الارب ). هذملة؛ نوعی از رفتار شتاب که در آن گام نزدیک نهند. قطا الماشی ؛ گام نزدیک نهاده رفت از نشاط. تقطقط؛ گام نزدیک نهاده شتافتن . قطوان ؛ گام نزدیک گذارنده در رفتار. قطوطی ؛ گام نزدیک نهنده در رفتار و مرد درازپای نزدیک گام . اقطوطی ؛ گام نزدیک نهاد در رفتار. (منتهی الارب ). کتو؛ گام خرد نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). کتو؛ گام نزدیک نهادن . کتیت ؛ گام نزدیک گذاشتن در شتافتگی . سدی ؛ گام فراخ نهادن . هملع؛ مرد سخت نیک تیزرو، که گام سخت زند جهت چستی . (منتهی الارب ) : دندانقان شهرکی است اندر حصاری مقدار پانصد گام درازای اوست . (حدودالعالم ). بدستی دوکانی ز سنگ رخام درازیش پیموده ام شصت گام بینداخت با هول بر بیست گام کز آن خیره گشتند خلقی تمام . شمسی (یوسف و زلیخا). بر درگه او رفتن هر روزی فخریست بیخدمت او رفتن هر گامی عاریست . فرخی . پایش از پیش دو دستش بنهد سیصد گام دستش از پیش دو چشمش بنهد سیصد بار. منوچهری . رزبان برزد سوی رز گامی را غرضی را و مرادی را و کامی را. منوچهری . بتل زرّ و دُر ریخته زیر گام به خرمن برافروخته عود خام . اسدی . یکی چشمه دیدند نزدیک او به ده گام سوراخی از پیش رو. (گرشاسب نامه ). بسی گرد خشت افکن آمد به پیش کس آن را ز ده گام نفکند بیش . (گرشاسب نامه ). به منزل رسی گرچه دیر است روزی چو می برّی از راه هر روز گامی . ناصرخسرو. به کام و ناکام از بهرزاد راه دراز زمین بزیر کفت زیر گام باید کرد. ناصرخسرو. قول بی آواز را چون بشنوی چون نبینی رفتن بی پا و گام . ناصرخسرو. هرگه او گامی از تو دور شود تو از او دور شو بصد فرسنگ . ناصرخسرو. چرخ هفتم را مساحت کی توان کردن به گام . معزی . احکام شریعت است چون شارع عام بیرون مرو از راه شریعت یک گام هر کس که سر از حکم شریعت پیچد در مذهب اهل معرفت نیست تمام . خاقانی . باد از حسام شاه چو کلک تو سرزده آن را که سر نه بهر زمین بوس گام تست . سوزنی . مقدم آمد سال عرب ز سال عجم به گام روز بمقدار هفده هجده قدم . سوزنی . شخص بکاء و خشوع را سزا آنکه گامی در این ماتم سرا نزدیک سازد. (ترجمه ٔتاریخ یمینی ). فلک را نیز اگر گوید بیارام بماند تا قیامت بر یکی گام . نظامی . به شبرنگی رسی شبدیز نامش که صرصر درنیاید گرد گامش . نظامی . چنان چابک نشین بود آن دلارام که برجستی بزین مقدار ده گام . نظامی . هر چه را دیدزیر گام کشید شب لگد خورد و مه لگام کشید. نظامی . بخار جوع گاوی از چهل گام بمغز من همی آمد ز دیگت . کمال الدین اسماعیل . آنجا که تویی رفتن ماسود ندارد الابه کرم پیش نهد لطف تو گامی . سعدی (طیبات ). از حیات تو هرنفس گامی است . اوحدی . - افشرده گام ؛ فشرده قدم . استوارگام . محکم قدم و پایدار : چنان زورمندند و افشرده گام که یکتا بود لشکری را تمام . نظامی (شرفنامه ). - به گامی سپردن راهی ؛ به سرعت پیمودن آن : به گامی سپرد از ختا تا ختن به یک تک دوید از بخارا به وخش . شاکری بخاری (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). - تازه گام ؛ تازه کار. مرکب جوانی که به تازگی از او سواری گیرند : تکاور سمندان ختلی خرام همه تازه پیکر همه تازه کام . نظامی . - تیزگام ؛ تندرو. سریع : هم آهو فغند است و هم یوزتک هم آزاده خوی است و هم تیزگام . فرالاوی . سوی روم شد قاصد تیزگام . نظامی . جریده یکی قاصد تیزگام فرستاد و دادش بهندو پیام . نظامی . - گام به گام ؛ قدم به قدم . مرحله به مرحله . گامی در پس گام دیگر : گام به گام او چو تحرک نمود میل به میلش به تبرک ربود. نظامی (مخزن الاسرار). ◄ کار. عمل . اقدام : گر چه راه دل زند زین گام نتوان بازگشت ورچه قصد جان کند زینقدرنتوان دررمید. خاقانی . ◄ مرتبه . درجه . رتبت : می گویند که به هزار گام شیراز مهتر بوده است از اصفهان . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٣٢). ◄ مرحله . جا : چو بگشادند چشمم شد درستم که چندین رفته بر گام نخستم . عطار (اسرارنامه ). بر آن گام نخستینیم جمله اسیر رسم و آئینیم جمله . عطار (اسرارنامه ). ◄ صاحب غیاث اللغات گوید: در خیابان بمعنی اسبی که راهی مخصوص معروف داشته باشد و در شرح فاضل بمعنی اسب است . ◄ بمعنی ده و روستا هندی است و اصل آن «گاؤن » با تلفظ مخصوص نون غنه است . (فرهنگ نظام از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). برای این معنی این بیت مولوی را (در باب میل نداشتن طفل به بیرون آمدن از شکم مادر) شاهد آورده اند : که اگر بیرون فتم زین شهر و گام ای عجب بینم بدیده این مقام ولی صحیح این بیت چنین است : که اگر بیرون فتم زین شهر و کام ای عجب بینم بدیده این مقام . (مثنوی چ نیکلسن دفتر ٣ ص ٢٢٦ از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ لجام اسب . (برهان ) : ز خاک شمس فلک، زر کند که تا گردد ستام و گام و رکاب براق او زرگند. سوزنی سمرقندی . ◄ در بعضی مآخذ بمعنی مراد آورده اند، و آن مصحف «کام » است . در بعض منابع نوشته اند: بزبان آذربایجانی تک، و تک اندرون دهان ببالا بر باشد چنانکه زبان پیوسته بدو میرسد. این کلمه هم مصحف «کام » است . ◄ بند که کاسه بندان بکار برند و آن را بَش نیز گویند. آهن باریکی که بدان ظروف چوبین و سفالین بهم پیوندند. پیوند آهنین بود که بر طبق زنند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ).