گاو زمین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گاو زمین . [ وِ زَ ] (اِخ ) گاوی که زمین بر پشت او است و آن گاو بر پشت ماهی است . (غیاث ) (آنندراج ). در اساطیر آورده اند که زمین بر دو شاخ گاو قرار دارد : من گاو زمینم که جهان بردارم یا چرخ چهارمم که خورشید کشم ؟! معزی (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). خون قربان رفته از زیرزمین تا پشت گاو گاو بالای زمین از بهر قربان آمده . خاقانی . شاه بود آگه که وقت ماهی و گاو زمین کلی اجزای گیتی را کنند از هم جدا. خاقانی . گوهر شب را به شب عنبرین گاو فلک برده ز گاو زمین . نظامی . گر چو تیغ آفتاب آن تیغ بر کوهی زنی کوه تا کوهان گاو آن زخم را نبود حجاب . سوزنی . حمل سپاه تو را خاک چو طاقت نداشت گاو زمین آمدش چون سپر اندر جبین . خواجه سلمان (از شعوری ). ◄ کنایه از قوتی است که خدای تعالی درمرکز زمین خلق کرده است . (برهان ).
گاوزمین . [ زَ ] (اِخ ) دهی جزءدهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین، واقع در ٣٣ هزارگزی خاور آوج . کوهستان، سردسیر، دارای ٤٩٠ تن سکنه . آب آن از قنات و رود کلنجین، محصول آن غلات، انگور، سیب زمینی، راه آن مالرو است . از طریق کلنجین میتوان ماشین برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).