گدایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ یا گِ) (اِ.)<BR>۱- عمل خواستن پول و کمک مالی از دیگران برای گذران زندگی.<BR>۲- کار گدا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ یا گِ) (اِ.) ۱- عمل خواستن پول و کمک مالی از دیگران برای گذران زندگی. ۲- کار گدا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گدایی . [ گ َ / گ ِ ] (حامص ) عمل گدا. کار گدا. دریوزه . (آنندراج ). ساسانیة. (دهار). کدیه . گدیه . بینوایی . تنگدستی . افلاس . درویشی . سؤال بکف . شحاذت . مسکنت . فقر. بی چیزی . سؤال آنکه عصا در دست گرفته گدائی کند و از مردمان سؤال نماید. هبنقع. (منتهی الارب ) : کس کرد و به کدیه عددی خواست ز گیلان هرگز به جهان میر که دیده ست و گدائی . منوچهری . زیرا که ز خلق خواستن چیز شاهی نبود بود گدایی . ناصرخسرو. از غایت بی ننگی و از حرص گدائی استادترازوی [ از جوهری ] همه این یافه درایان . سوزنی . بدین دقیقه که راندم گمان کدیه مبر به بنده گرچه گدائی شریعت شعر است . انوری . در گدائی طالب جودی که نیست بر دکانها طالب سودی که نیست . مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ٥٨٥). حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدائی . سعدی (طیبات ). بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای الا بعلت گدائی . (گلستان ). چو گیتی ندارد وفا با کسی گدائی به از پادشاهی بسی . امیرخسرو. به مستی دم پادشاهی زنم دم خسروی در گدائی زنم . حافظ. گدائی در جانان به سلطنت مفروش کسی ز سایه ٔ این در به آفتاب رود؟ حافظ. زاد راه حرم وصل نداریم مگر به گدائی ز در میکده زادی طلبیم . حافظ. گرچه بی سامان نماید کار ما سهلش مبین کاندرین کشور گدائی رشک سلطانی بود. حافظ. طمع از خلق گدائی باشد گر همه حاتم طائی باشد. جامی . تو فرستی بچارسوی حشر که گدائی کنند بهر تو زر. مکتبی . - امثال : آخر ملائی اول گدائی است . افاده اش به نواب میماند، گدائیش بعباس دوس . گدائی اگر ننگ ندارد برکتی هم ندارد . گدائی در دو عالم روسیاهی است . گدائی شریعت شعر است . گدائی کار بی مایه است . گدائی کن محتاج خلق خدا نشوی . یک عمر گدائی کرده هنوز شب جمعه را نمیداند .
مترادف و متضاد واژهدان
تهیدستی، درویشی، فقر دریوزهگری، سوال، کدیهدریوزه
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی