گدایی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گدایی کردن . [ گ َ / گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تکدی کردن . دریوزه کردن . سؤال کردن . صدقه خواستن . تکدی : پادشاهیت میسر نشود بر سر خلق تا بشب بر در معبود گدائی نکنی . سعدی . وگر جور در پادشائی کنی پس از پادشاهی گدائی کنی . سعدی . سعدی شیرین سخن در راه عشق از لبش بوسی گدائی میکند. سعدی . گر گدائی کنی از درگه او کن باری که گدایان درش را سر سلطانی نیست . سعدی . شب بر در حق گدائی کند. (مجالس سعدی ). رجوع به گدائی شود. - امثال : صد سال است گدائی میکند هنوز شب جمعه را نمیداند .
فرهنگ طیفی واژهدان
دست دراز کردن، سائل بودن، دریوزه کردن، چنگزدن، آویزان شدن