گذاره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذاره کردن . [ گ ُ رَ / رِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) عبور کردن . رد شدن . گذشتن . گذاره کردن تیر از جوشن . عبره کردن . از یک سو فروشدن و از دیگر سو بیرون شدن : بتی که غمزه اش از سندان کند گذاره دلم به مژگان کرده ست پاره پاره . دقیقی . بیابان چگونه گذاره کنم ابا جنگجویان چه چاره کنم . فردوسی . خدنگش به سندان گذاره کند به نیرو که از جایگه برکند. فردوسی . اگر نیزه بر کوه روئین زنم گذاره کند زآنکه روئین تنم . فردوسی . بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد گذاره کرد به توفیق خالق اکبر. فرخی . گذاره کرده بیابانهای بی فرجام سپه گذاشته از آبهای بی فرناد. فرخی . سنان چه باید بر نیزه ٔ کسی که ز پیل همی گذاره کند تیرهای بی پیکان . فرخی . جیحون گذاره کردی سیحون کنی گذاره زآن سو مدار کردی زین سو کنی مداره . منوچهری . منفذهای باریک که طعام آنجا گذاره نتواند کرد تا آب وی را تنک نگرداند. (الابنیه فی حقایق الادویه ). و همچنین می آمدند تا به جیحون گذاره کردند و به آموی آمدند و امیرک بیهقی آنجا ببود. (تاریخ بیهقی ). و چون ما از آب گذاره کردیم واجب چنان کردی و بخرد نزدیک بودی که .... رسولی فرستادی و عذر خواستی . (تاریخ بیهقی ). ترکمانان براثر آنجا آمده بودند و به حیلتها آب برکرد را گذاره کردم، امیر را یافتم سوی مرو رفته . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٦٢٦). اگر عیاذ باﷲ خبر مرگ من به علی تگین رسید شما جیحون گذاره نکرده باشید، شما این و لشکر آن بینید که در عمر ندیده باشید. (تاریخ بیهقی ). گرگانیان بنه را با پسر منوچهر گذاره کردند از شهر ناتل و بر آن جانب لشکرگاه کرده و خیمه زده . (تاریخ بیهقی ). چون بادیه گذاره کردیم و به احرام گاه رسیدیم، خضر علیه السلام به ما رسید. سلام کردیم و او سلام را جواب داد. شاد شدیم . (تذکرة الاولیاء عطار). عبر الوادی ؛ رود گذاره کرد. (یواقیت العلوم ). ◄ عبور دادن : ز رودهایی لشکر همی گذاره کنی که دیو هرگز در وی نیافتی پایاب . مسعودسعد. ◄ سوراخ کردن : یک چوبه تیر در کمان نهاد و بینداخت آن چهار پسر را بسفت و گذاره کرد. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ).