گذر یافتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذر یافتن . [ گ ُ ذَ ت َ ] (مص مرکب ) راه پیدا کردن . عبور کردن . گذشتن . نجات یافتن . ظفر یافتن : چنین داد پاسخ ستاره شمر که از چرخ گردون که یابد گذر. فردوسی . سخن چین و بیدانش و چاره گر نباید که یابند پیشت گذر. فردوسی . همی از تو جویند شاهان هنر که یابد بهر کار بر تو گذر. فردوسی . که فرزانه و مرد پرخاشخر ز بخشش به کوشش نیابد گذر. فردوسی . چنین گفت کز گردش آسمان نیابد گذر دانشی بیگمان . فردوسی . ز خاور بر او تا در باختر ز فرمان من کس نیابد گذر. فردوسی . نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ . فردوسی . بخواهید تا زین سرای سپنج گذر یابم و دور مانم ز گنج . فردوسی . که گر پیلسم از بد روزگار گذر یابد و بیند آموزگار. فردوسی .