گذراندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذراندن .[ گ ُ ذَ دَ ] (مص ) عبور دادن . رد کردن : گر ایدون که فرمان دهد شهریار سپه بگذرانم کنم کارزار. فردوسی . تیر اندر سپر آسان گذراند چو زند چون کمان خواست عدو را چه پرند و چه سپر. فرخی . نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی . سعدی (طیبات ). هرکه تیر از حلقه ٔ انگشتری بگذراند خاتم او را باشد. (گلستان سعدی ). ◄ برتر بردن . بالا بردن : سرت بگذرانم ز خورشید و ماه ترا سرفرازی دهم بر سیاه . فردوسی . چو جوشن بپوشند روز نبرد ز چرخ برین بگذرانند گرد. فردوسی . بسی نماند که شاه جهان برادر او سر علامت او بگذراند از خرچنگ . فرخی . ◄ طی کردن . بسر آوردن . سپری کردن : به بازی همی بگذراند جهان نداند همی آشکار و نهان . فردوسی . چو دستور باشد مرا شهریار همان نگذرانم به بد روزگار. فردوسی . این مهرگان بشادی بگذار و همچنین صد مهرگان به کام دل خویش بگذران . فرخی . جاودان زی ای درخور شاهی و مهی مگذر از عیش و بشادی و بخوشی گذران . فرخی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٢٩٤). بناچار یک روز هم بگذری تو اگرچند ما را همی بگذرانی . منوچهری . برآمد ترا روز بهمنجنه به فیروزی این روز را بگذران . منوچهری . آن را که غمی چون غم ما نیست چه داند کز شوق توام دیده چه شب میگذراند. سعدی . زنهار که چون میگذری بر سر مجروح از وی خبری پرس که چون میگذراند. سعدی (طیبات ). ◄ تحلیل بردن . هضم کردن . گواردن . - از حد گذراندن ؛ تجاوز کردن از حد. از اندازه خارج شدن : ناصحان گفتند از حد مگذران مرکب استیزه را چندین مران . مولوی . - برگذراندن ؛ افزودن . تجاوز کردن : ز کردار گفتار برمگذران مجوی آنچه دانش نداری بدان . اسدی (گرشاسب نامه ). - درگذراندن ؛ بخشیدن . بخشودن . عفو کردن از جریمه : امیرالمؤمنین سلطانی رحیم است و من شفیع شوم تا جریمه ٔ تو درگذراند. (تاریخ طبرستان ). - گواه یا گوا گذراندن ؛ استشهاد کردن . نشان دادن گواه . آوردن شاهد : بر فضل او گوا گذراند دل گرچه گوا نخواهند از خستو. فرخی . صاحب دیوان او را گفت دوگواه عادل بر صدق سخن خود بگذران . (تاریخ قم ص ١٠٦). - وقت گذراندن ؛ عمر بسر آوردن . مدت طی کردن . روزگار گذراندن .