گذرنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذرنده . [ گ ُ ذَ رَ دَ / دِ ] (نف ) عبورکننده . عابر: رجل و فرس صمصام ؛ مرد گذرنده در عزیمت . صَمَم ؛ صُماصِم ؛ گذرنده در عزیمت . هاجس ؛ در دل گذرنده . هالع؛ شترمرغ رمنده و گذرنده . (منتهی الارب ) : ای با عدوی ما گذرنده به کوی ما ای ماه روی، شرم نداری ز روی ما. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١٧٢). این جهان گذرنده دار خلود نیست . (تاریخ بیهقی ). احوال جهان گذرنده گذرنده ست سرما سپس گرما سرّا پس ضرّا. ناصرخسرو. ناز دنیا گذرنده ست ترا گر بهشی سزد ار هیچ نباشد بچنین ناز نیاز. ناصرخسرو. و هرگاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند، هرآینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند. (کلیله و دمنه ). جمله ٔ دنیا ز کهن تا به نو چون گذرنده ست نیرزد به جو. نظامی . مرد گذرنده چون درو دید شکلی و شمایلی نکو دید. نظامی . ◄ ناپایدار. مقابل پاینده .