گذرگاه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گذرگاه .[ گ ُ ذَ ] (اِ مرکب ) ممر. (دهار). معبر. جای گذر. جای عبور. راه و جای گذر و عبور از دریا. (آنندراج ). مسیر. منفذ. مجری . خِیاط. (منتهی الارب ) : جایی که گذرگاه دل مجنون است آنجا دوهزار نیزه بالا خون است . (منسوب به رودکی ). گذرگاه این آب دریا کجاست بباید نمودن به ما راه راست . فردوسی . چو خانه بدین گونه ویران بود گذرگاه دزدان و شیران بود. فردوسی . بیاویخت از پیش درگاه ما بر آن سو که باشد گذرگاه ما. فردوسی . زبیداد شهری که ویران شده ست گذرگاه گوران و شیران شده ست . فردوسی . گذرگاه سپاهش را ندارد عالمی ساحت تمامی ظل چترش را ندارد کشوری پهنا. فرخی . یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه گذرگاه او تنگ چون چنبری . منوچهری . زدش سخت زخمی که جانش بسوخت گذرگاه آواز و کامش بدوخت . اسدی (گرشاسب نامه ). به دریاست پیوسته این شهرباز گذرگاه کشتی است کآید فراز. اسدی . نهاله گه شیر آهو چریده گذرگاه شاهین کبوتر گرفته . سیدحسن غزنوی . در آن تاختن کآرزومند بود رهش بر گذرگاه دربند بود. نظامی . چو شه دید کآن کان الماس خیز گذرگاه دارد چو الماس تیز. نظامی . بشرطی که باشی تو همراه من برافروزی از خود گذرگاه من . نظامی . افتاده ٔ غم در این گذرگاه بی سلسله کی برآید از چاه . نظامی . هر لحظه بنوحه در گذرگاه بیخود بدرآمدی ز خرگاه . نظامی . ز مقراضی و چینی بر گذرگاه یکی میدان بساط افکند بر راه . نظامی . بسا دولت که آید بر گذرگاه چو مرد آگه نباشدگم کند راه . نظامی . گذرگاه قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش . سعدی (بوستان ). جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است . حافظ. مَسهَج ؛ گذرگاه باد. معاث ؛ گذرگاه . مَقطَعُالانهار؛گذرگاه در جوی . بلعوم ؛ گذرگاه خوراک در گلو. (منتهی الارب ). مری ؛ گذرگاه طعام و شراب . (ترجمه ٔ شرح قاموس ). بندروغ ؛ سه پای بود که اندر میان آب نهند تا از گذرگاه به جائی دیگر روند. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). رجوع به گذرگه شود.