گران سنگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. سَ) (ص مر.)وزین، سنگین.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. سَ) (ص مر.)وزین، سنگین.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گران سنگ . [ گ ِ س َ ] (ص مرکب ) وزین . سنگین . ثقیل : چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گران سنگ جام بلور. فردوسی . ای هوا یافته از طبع لطیف تو مثال ای زمین یافته از حلم گران سنگ تو سنگ . فرخی . و فاضل ترین جنسش (جنس اُملَج ) آن است که اشهب باشد و گران سنگ و سخت . (الابنیه عن حقایق الادویه ). ترا گوسفندی از آن به بدی که یاری گران سنگ و فربه بدی . اسدی (از فرهنگ شعوری ). گلش هر زمان گشت بی رنگ تر همان بار دُرّش گران سنگ تر. اسدی . چون سخت شود جنگش با باره ٔ شب رنگش کوپال گران سنگش درهم شکند مغفر. امیرمعزی . ای عجب دل سبک و درد گرانتر شودم هرچه من رطل گران سنگ سبکتر رانم . خاقانی . که در پایان آن کوه گران سنگ چمنگاهی است گردش بیشه ٔ تنگ . نظامی . ز گرز گران سنگ چالشگران شده ماهی و گاو را سرگران . نظامی . ◄ قانع. (برهان ). ◄ صابر. (برهان ) (آنندراج ). ◄ کنایه از مردم با تمکین و وقار. (برهان ) (غیاث ). آهسته و بزرگوار و وزین : از او شخصی فروافتد گران سنگ ز بیم جان زند در کنگره چنگ . نظامی . بود چون سبزه زیرسنگ از نشو و نما عاجز زبان عرض حال ما ز تمکین گران سنگش . صائب . ◄ قیمتی . (شعوری ص ٣١٠) : بتارک برش تاج دستور شاه ز گوهر گران سنگ و تابان و ماه . نظامی (از شعوری ص ٣١٠).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی