گراییدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گِ دَ)<BR>۱- (مص ل.) روی آوردن، میل کردن.<BR>۲- قصد کردن، آهنگ کردن.<BR>۳- (مص م.) سنجیدن، آزمودن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گِ دَ) ۱- (مص ل.) روی آوردن، میل کردن. ۲- قصد کردن، آهنگ کردن. ۳- (مص م.) سنجیدن، آزمودن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گراییدن . [ گ َ / گ ِ دَ ] (مص ) (از: گرای + یدن، پسوند مصدری ). رغبت و خواهش و میل کردن . (از برهان ). متمایل بودن و شدن : چه نیکو سخن گفت دانش فزای بدان کت نه کار است کمتر گرای . ابوشکور. به کژی و ناراستی کم گرای جهان از پی راستی شد به پای . ابوشکور. همه به صلح گرای وهمه مدارا کن که از مدارا کردن ستوده گردد مرد. ابوالفتح بستی . تیزهش تا نیازماید بخت به چنین جایگاه نگراید. دقیقی . به آسایش و نیکنامی گرای گریزان شو از مرد ناپاکرای . فردوسی . ز ما هر زنی کو گراید به شوی از این پس کس او را نبینیم روی . فردوسی . گر آیی و این حال عاشق ببینی کنی رحم در وقت و زی وی گرایی . زینبی . من مر ترا پسندم تو مر مرا پسندی من سوی تو گرایم تو سوی من گرایی . فرخی . به نیم خدمت بخشد هزار پاداشن به صد گنه نگراید به نیم بادافره . فرخی . به خدمت تو گراید همی ستاره و ماه مرا ز خدمت تو بازداشته خذلان . فرخی . آن کسی که خشم بر وی دست یابد و اندر آن خشم هیچ سوی ابقا و رحمت نگراید بمنزلت شیر است . (تاریخ بیهقی ). و کار اصل ضبط کردن اولی تر که سوی فرع گراییدن . (تاریخ بیهقی ). دل آنجا گراید که کامش رواست خوش آنجاست گیتی که دل را هواست . اسدی . ره دین گرد هرکه دانا بود به دهر آن گراید که کانا بود. اسدی . راه توزی خیر و شر هر دو گشاده ست خواهی ایدون گرای و خواهی آندون . ناصرخسرو. اگر خون تیره باشد و به سیاهی گراید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اندر بیشتر وقتها زیتی تمام باشد و گاه باشدکه به سرخی گراید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اکنون نومید مباش بتوبه گرای . (کتاب المعارف ). درون رفتم تنی لرزنده چون بید چو ذره کو گراید سوی خورشید. نظامی . گراییدشان دل به افسون خویش امان دادشان از شبیخون خویش . نظامی . ملک زاده ز اندوه آن رنج سخت سوی آن بیابان گرایید رخت . نظامی . به بازار گندم فروشان گرای که این جوفروش است و گندم نمای . سعدی (بوستان ). اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند نه صورت بجای . سعدی (بوستان ). چاره جز آن ندانستند که با او به مصالحت گرایند. (گلستان سعدی ). ◄ مجازاً جای گرفتن . نشستن : تیری که نه بر هدف گراید آن به که ز جعبه برنیاید. امیرخسرو. ◄ پیچیدن . نافرمانی کردن . (برهان ). ◄ پیچاندن : عنان را بتندی یکی برگرای برو تیز از ایشان بپرداز جای . فردوسی . مبارز را سر و تن پیش خسرو چو بگراید عنان خنگ و یکران . عنصری . ◄ آهنگ کردن : چون پند فرومایه سوی چوزه گراید شاهین ستنبه به تذروان کند آهنگ . جلاب بخاری . ◄ حمله بردن . (برهان ) : حمله بردن بود گراییدن کارزار است جنگ و کوشیدن . (صاحب فرهنگ منظومه از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ جنباندن . تاب دادن . پیچاندن . (فهرست ولف ) : سر بی تنان و تن بی سران گراییدن گرزهای گران . فردوسی . گر تیغ علی فرق سری یکسره بشکافت البرز شکافی تو اگر گرز گرایی . خاقانی . ◄ پیچیدن . جنبیدن : همه گوش دارید آوای من گراییدن گرز سرسای من . اسدی (گرشاسب نامه ). دودستی چنان میگرایید تیغ کز او خصم را جان نیامد دریغ. نظامی . - برگراییدن ؛ امتحان کردن . آزمودن : فرستاده روی سکندر بدید برشاه رفت آفرین گسترید بدو گفت کاین مهتر اسکندر است که بر تخت باگرزو باافسر است ... همی برگراید سپاه ترا همان گنج و تخت و کلاه ترا چو گفت ِ فرستاده بشنید شاه فزون کرد سوی سکندر نگاه . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ١٧٨٩ س ١٤). ◄ چیزی را آویزان کردن و خم کردن . (شعوری ص ٣٠٥). - عنان برگراییدن ؛ عنان پیچیدن . برگرداندن اسب : عنان برگرایید و آمد چو باد بزه بر خدنگی دگر برنهاد. فردوسی . عنان برگرایید آمد چو شیر به آوردگاه دو مرد دلیر. فردوسی . عنان را چو گردان یکی برگرای بر این کوه سرزین فزون تر مپای . فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ص ٨٥٣). با پیشوند برآید و معانی متعدد دهد : تا کی برآزمائیم ای دوست نیک نیک تا چند برگراییم ای یار باربار. مسعودسعد. نیکان که ترا عیار گیرند بر دست بدانْت ْ برگرایند. خاقانی . نه شکیبی که برگراید سر نه کلیدی که برگشاید در. نظامی .
فرهنگ طیفی واژهدان
تمایل پیدا کردن، گرویدن، قانع شدن
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی