گرد برآوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ. بَ وَ دَ) (مص م.) نیست و نابود کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ. بَ وَ دَ) (مص م.) نیست و نابود کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرد برآوردن . [ گ َ ب َ وَ دَ ] (مص مرکب ) غبار انگیختن . گرد بلند کردن . ◄ گرد افشاندن . صیقلی کردن . پاک کردن گرد از چیزی : بفرمود شه تا برآرند گرد ز تمثال آن پیکر سالخورد. نظامی . ◄ کنایه از پایمال کردن و نابود ساختن باشد. (برهان ). پایمال کردن و هلاک ساختن . همان خاک برآوردن از چیزی . (آنندراج ).ویران کردن . خراب کردن : مدیح او برساند سر یکی به سها هجای او ز سر دیگری برآرد گرد. مؤیدی شاعر. ترا پاک دادار بر پای کرد بدان تا برآری از آن مرد گرد. فردوسی . برآریم گرد از شهنشاهتان سرافشان کنیم از بر ماهتان . فردوسی . همان نیز پور سپهبد چه کرد از ایران وتوران برآورد گرد. فردوسی . بس اندک سپاها که روز نبرد ز بسیار لشکر برآورد گرد. اسدی . به دیگر بزرگان نگر تا چه کرد برآرد همان از تو یکروز گرد. اسدی . گر بیابند ز تقلید حصاری به جهالت از تن خویش و سر این حکما گرد برآرند. ناصرخسرو. گردش این گنبد و مکر و دهاش گرد برآورد هم از اولیاش . ناصرخسرو. گرچه به صد دیده به جیحون درم از سرم این چرخ برآورد گرد. مسعودسعد. مرد نادان چو قصد دانا کرد از تن خویشتن برآرد گرد. سنایی (حدیقه ص ٢٨٤). وگر جای خالی کنیم از نبرد ز گیتی برآرند یکباره گرد. نظامی (شرفنامه ص ١٠٥). از صومعه رختم به خرابات برآرید گرد از من و سجاده و طامات برآرید. سعدی (غزلیات ). نه از لات و عزی برآورد گرد که توریة و انجیل منسوخ کرد. سعدی (بوستان ). به اسبان تازی و مردان مرد برآر از نهادبداندیش گرد. سعدی (بوستان ). مبین به چشم حقارت بهیچ خصم ضعیف که پشه گرد برآورد از سر نمرود. صائب .