گردش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گَ دِ) (اِمص.)<BR>۱- گردیدن، دور زدن.<BR>۲- حرکت.<BR>۳- تحول.<BR>۴- پیچ و خم، چین و شکن.<BR>۵- جابه جایی.<BR>۶- رفتن به جایی برای هواخوری و تفریح یا تماشا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گَ دِ) (اِمص.) ۱- گردیدن، دور زدن. ۲- حرکت. ۳- تحول. ۴- پیچ و خم، چین و شکن. ۵- جابه جایی. ۶- رفتن به جایی برای هواخوری و تفریح یا تماشا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردش . [ گ َ دِ ] (اِمص ) گردیدن که چرخ زدن است . (برهان )(آنندراج ). سیر. حرکت دورانی . دور زدن : به یک گردش به شاهنشاهی آرد دهد دیهیم و طوق وگوشوارا. رودکی . فاخته گون شد هواز گردش خورشید جامه ٔ خانه به تبک فاخته گون شد. رودکی . مکن امید دور و آز دراز گردش چرخ بین چه کرمند است . خسروی . از این زمانه ٔ جافی و گردش شب و روز شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف . کسایی . گر ایدون که بر ابر ساید سرم هم از گردش آسمان نگذرم . فردوسی . دگر گفت کز گردش آسمان پژوهنده مردم شود بدگمان . فردوسی . گشته از گردش این چنبر دولابی رخ او چون رخ آن زاهد محرابی . منوچهری . چو گردش های گردون را بدیدند ز آذرماه روزی برگزیدند. (ویس و رامین ). خزان و زمستان تموز و بهار همه ساله در گردشند این چهار. اسدی . به سنگ آسیا ماند به گردش فروآید همی چون سنگ بر سر. ناصرخسرو. اگر ز گردش جافی فلک همی ترسی چنین بسان ستوران چرا همی خفتی . ناصرخسرو. مسعودسعد گردش و پیچش چرا کنی در گردش حوادث و در پیچش عنا. مسعودسعد. تا کی ز گردش فلک آبگینه رنگ بر آبگینه خانه ٔ طاعت زنیم سنگ . سوزنی . بهر گردشی با سپهر بلند ستیزه مبر تا نیابی گزند. نظامی . از این گردنده گنبدهای پرنور بجز گردش چه شاید دیدن ازدور. نظامی . بیغرض نبود به گردش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان . مولوی . گردش اورا نه اجر و نی عقاب کاختیار آمد هنر وقت عتاب . مولوی . هرگز از درد زمان ننالیده ام و روی از گردش آسمان در هم نکشیده ... (گلستان ). عجب تر آنکه زاغ هم از مجاورت طوطی بجان آمده بود و لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید. (گلستان ). سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار در گردشند بر حسب اختیار دوست . حافظ. ◄ حرکت : پامال ز یک گردش مژگان تو گردم مپسند که محتاج به جولان توگردم . میرزا رضی دانش (از آنندراج ). به یک کرشمه جهانی اسیر درد نماند به گردش نظر او ز روزگار چه نیست . قاسم مشهدی (ازآنندراج ). ◄ تصریف .صرف . صروف دهر. تحول : دلش شادمانه چو خرم بهار تن آزاد از گردش روزگار. فردوسی . بپرسید و بگرفتش اندر کنار ز فرزند و از گردش روزگار. فردوسی . سیاوش بنالید بر کردگار که ای برتر از گردش روزگار. فردوسی . نه رنگ اوتباه کند تربت زمین نه نقش او فروسترد گردش زمان . فرخی . چو میروک را پاک گردد هزار برآرد پراز گردش روزگار. عنصری . به فرمان وی است سبحانه و تعالی گردش اقدار و حکم او راست . (تاریخ بیهقی ). برآرد جهان سرکشان را ز کار کند نرمشان گردش روزگار. اسدی . تاروز و شب آینده و رونده است از گردش حالها شگفت مدار. (قابوسنامه ). و گردش زمان، عیش ربیع او را به طیش خریف مبدل نکند. (گلستان ). ◄ تغیر. (برهان ) (دانشنامه ٔ علایی ) : چشم بیمار کجا ذوق عیادت دارد گردش رنگ بود گردش بالین امشب . عبداللطیف خان (از آنندراج ). ◄ جریان . سیلان : ز کشته پشته ای شد زعفرانی ز خون رودی به گردش ارغوانی . (ویس و رامین ). ◄ پیچ و خم . شکن : و صورت دیگر [ از صور فلکی ] نهر است سی وچهار کوکب است، شکل جوئی باریک با گردشهای بسیار. (جهان دانش ). ◄ آب گردش ؛ تقسیم آب در هفته یا ماه . ◄ تفرج و تفریح . رجوع به گردش کردن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پرسه، پیکنیک، تفرج، تفریح، سیاحت، گشت، هواخوری جولان، حرکت، دور، دوران، سیر تغییر، دگرگونی