گردن فراز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. فَ) (ص فا.) کنایه از: متکبر و سرکش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. فَ) (ص فا.) کنایه از: متکبر و سرکش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردن فراز. [ گ َ دَ ف َ ] (نف مرکب ) کنایه از متکبر و سرکش . (آنندراج ). سربلند. سرافراز. شریف . منیع : بدین ایستادند و گشتند باز فرستاده و شاه گردن فراز. فردوسی . نوشت اندر آن نامه های دراز که ای مهتر گرد گردن فراز. فردوسی . ز زورآزمایان گردن فراز بسا کس شد و گشت نومید باز. اسدی (گرشاسب نامه ). چو گردون کند گردنی را بلند به گردن فرازان درآرد کمند. نظامی . به زر و به گوهر ندارد نیاز که گیتی فروز است و گردن فراز. نظامی . ز گردن فرازان تواضع نکوست گدا گر تواضعکند خوی اوست . سعدی . سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز. سعدی . نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز. سعدی (بوستان ). ◄ گردن بلند. گردن دراز : زمانه خصم ترا گردران بسنگ نیاز شکست اگرچه که گردن فراز بد چو هیون . ابن یمین . و رجوع به گردن دراز شود.
مترادف و متضاد واژهدان
سربلند، مفتخر طاغی، عاصی، گردنکش خودپسند، متکبر، مغرور زورمند، قوی، (متضاد: سربزیر، ناتوان)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی