گردنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گردنده . [ گ َ دَ دَ / دِ ] (نف ) چرخنده . گردان . حرکت کننده . دوار : و گردنده اند از بر چراگاه و گیاخوار تابستان و زمستان . (حدود العالم ). که آن آفرین باز نفرین شود وز او چرخ گردنده پرکین شود. فردوسی . که بر آسمان اختران بشمرد خم چرخ گردنده را بنگرد. فردوسی . شادیانه بزن ای میر که گردنده فلک این جهان زیر نگین خلفای تو کند. منوچهری . جهان چون آسیایی گرد گرد است که دادارش چنین گردنده کرده ست . (ویس و رامین ). ای گنبد گردنده ٔ بی روزن خضرا با قامت فرتوتی و با قوت برنا. ناصرخسرو. پیش از من و تو لیل و نهاری بوده ست گردنده فلک ز بهر کاری بوده ست . خیام . گردنده ورونده بفرمان حکم اوست گردون مستدیر و مه و مهر مستنیر. سوزنی . فلک باد گردنده بر کام او مگرداد از این خسروی نام او. نظامی . گر تو برگردی و برگردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت . مولوی . بی تکلف نزد هر داننده هست آنکه با گردنده گرداننده هست . مولوی . ◄ متحرک . از جایی بجایی رونده : و گروهی از ایشان [ از مردم سودان ] گردنده اند هم اندر این ناحیت خویش و هر جایی که رگ زر بیشتر یابند فرودآیند. (حدود العالم ). بر طریق راست رو چون باد گردنده مباش گاه با باد شمال و گاه با باد صبا. ناصرخسرو. چه گردنده گشت آنچه بالادوید سکونت گرفت آنچه زیر آرمید از آن جسم گردنده ٔ تابناک روان شد سپهر درخشان پاک . نظامی . شه از نیرنگ این گردنده دولاب عجب درماند و عاجز شد درین باب . نظامی . بسختی همی گشت بر ما سپهر شداز مهر گردنده یکباره مهر. نظامی . ◄ متغیر. متحول : گیتیت چنین آمده گردنده بدینسان هم باد برین آمد و هم باد فرودین . رودکی . چنین است آیین گردنده دهر گهی نوش بار آورد گاه زهر . فردوسی . کیوان که از نحوست گردنده رای او اهل زمین برند نفیر اندر آسمان . سوزنی .