گرزم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرزم . [ گ ُ رَ ] (اِ) تبر هیزم شکن . (از شعوری ج ٢ ورق ٣٠٠) .
گرزم . [ گ ُ رَ ] (اِخ ) برادر اعیانی اسفندیار است و او بدگویی اسفندیار را پیش گشتاسب کرد و گشتاسب اسفندیار را بند فرمود. (برهان ) (آنندراج ). ◄ نام یکی از قهرمانان تورانی . (ولف ) : به هرجا که بودم برزم و ببزم پر از درد و نفرین بدی بر گرزم . فردوسی (از جهانگیری ). بفرمایمش نیز رفتن به رزم سپه را سپارم به فرخ گرزم . فردوسی . یکی پهلوان بود نامش گرزم ز توران سپه پیشش آمد به رزم . فردوسی .