گرسنه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرسنه . [ گ ُ رِ / رُ ن َ / ن ِ / گ ُ س َ / س ِ ن َ /ن ِ ] (ص ) به ضم اول و کسر دوم و چهارم (در لهجه ٔ مرکزی ) و نیز به ضم اول و دوم و فتح چهارم و در شعر بضرورت به ضم اول و سکون دوم و فتح سوم و چهارم . پهلوی، گورسک و گورسکیه، تهرانی، گشنه، گیلی، ویشته . مخفف آن «گرس »، «گسنه » کسی که محتاج بخوردن غذاست . آن که احساس احتیاج بخوردن کند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ترجمه ٔ جائع و در این ترکیب برای نسبت نباشد مثل تش و تشنه و گرسنه و بفتح دوم نوعی از تصرف است و مخفف آن گسنه است . (آنندراج ). کسی که او را اشتهای طعام باشد. مقابل سیر. (غیاث اللغات ). ناهار. (صحاح الفرس ): سَغبان ؛ مرد گرسنه . (دهار). عَلهان ؛ مرد گرسنه .طَلَنفَح . عَجوز. وَبِد. (منتهی الارب ) : اشتر گرسنه کسیمه (کتیره ؟) خورد کی شکوهد ز خار چیره خورد. رودکی . گرسنه روباه شد تا آن تبیر چشم زی او بود مانده خیرخیر. رودکی . چو بنهاد آن تل سوسن به پیش من چنان بودم که پیش گرسنه بنهی ثرید چرب بهتانه . ابوشکور. جهودیست درویش و شب گرسنه بخسپد همی بر زمین برهنه . فردوسی . بدین تخت شاهی نهاده ست روی شکم گرسنه مرد دیهیم جوی . فردوسی . بیامد یکی دیو و گفتا منم که با گرسنه شیر دندان زنم . فردوسی . نه شغب کردند آن بچگکان و نه نفیر بچه ٔ گرسنه دیدی که ندارد شغبی . منوچهری . بمرند این همه از گرسنه بر خیر همی بیم آن است که دیوانه شوم ای عجبی . منوچهری . روی نیارم سوی جهان که نیارم کاین بسوی من بتر ز گرسنه مار است . ناصرخسرو. هرزمان بدتر شود حال رمه چون بود از گرسنه گرگان رعات . ناصرخسرو. گرسنه مردمان و کسری سیر سگ بود این چنین امیر نه سیر. سنایی . هر که همت او برای طعمه است در زمره ٔ بهایم معدود گردد و چون سگی گرسنه که به استخوانی شاد شود و به نان پاره ای خشنود. (کلیله ودمنه ). گرگ گرسنه چو یافت گوشت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال . سعدی . آنکه در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گرسنه چیست . سعدی (گلستان ). گرسنه چون سیر شود رگ فضول در وی بجنبد. (تاریخ سلاجقه ٔ کرمان ). - امثال : آدم گرسنه ایمان ندارد . آدم گرسنه سنگ را هم میخورد . آدم گرسنه نان خواب می بیند . قدر نان را گرسنه میداند . (جامع التمثیل ). رجوع به امثال و حکم دهخدا شود.