گرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرس . [ گ ُ ] (اِ) گورس . رجوع شود به گرسنه، گشنه، کاشانی وش وشه وش وشگی، پهلوی گورسک گورسیکه گورسیتین، کردی ورسی ورسیگی وشه، بلوچی گوشنگ، شغنی گوشنه ظاهراً شکل پارسی باستان ورسه ورسنه . (هوبشمان ٩٠٧). رجوع به گرسنه شود. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). گرسنگی را گویند که در مقابل سیری است . (جهانگیری ) (غیاث ) (برهان ) (آنندراج ) : گرس از دلم ببرد غم زلف و خال دوست جان با خیال رشته فتاد از خیال دوست . بسحاق اطعمه (از آنندراج ). بگشت از گرس حالم حالم این است بتنگ آمد شکم احوالم این است . احمد اطعمه . ◄ چرک و ریم جامه و بدن . (برهان ) (آنندراج ). شوخ . وسخ . ◄ موی پیچیده و موی پیچه که موباف زنان باشد. (برهان ) (آنندراج ).