گرفتار بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفتار بودن . [ گ ِ رِ دَ ] (مص مرکب ) اسیر بودن . مبتلا بودن . دربند بودن . دچار بودن : گرفتار فرمان یزدان بود وگر چند دندانش سندان بود. فردوسی . ز لشکر بسی نیز بیکار بود بدان تنگی اندر گرفتار بود. فردوسی . بسا کسا که گرفتار تنگدستی بود ز برّ و بخشش او سیم و زر نهاده به تنگ . فرخی . خونشان همه بردارد یکباره و جانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار. منوچهری . سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان داند که بدان خون نبود مرد گرفتار. منوچهری . ◄ عاشق بودن . شیفته بودن : نه گرفتار بود هر که فغانی دارد ناله ٔ مرغ گرفتار نشانی دارد. مجمر اصفهانی .