گرفتار شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرفتار شدن . [ گ ِ رِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) اسیر شدن . مبتلا شدن . درماندن . دچار شدن : بی اندازه زیشان گرفتار شد سترگی و نابخردی خوار شد. فردوسی . دو فرزند او هم گرفتار شد ازو تخمه ٔ آرشی خوار شد. فردوسی . عیب تن خویش ببایدت دید تا نشود جانت گرفتار خویش . ناصرخسرو. و هیچکس از آن عرب خلاص نیافتند الاّ همه یا کشته یا گرفتار شدند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ لیدن ص ٦٨). سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده دریا دُر و مرجان بود و خوف و مخافت . سعدی . تنها نه من بدانه ٔ خالت مقیدم این دانه هر که دید گرفتار دام شد. سعدی . هر که بدی کرد و ببد یار شد هم ببد خویش گرفتار شد. (از جامع التمثیل ). ◄ عاشق شدن . شیفته گردیدن : نگهبانان بترسیدند از آن کار کز آن صورت شود شیرین گرفتار. نظامی . چرا نخل رطب بر دل خورد خار مگر کو هم به شیرین شد گرفتار. نظامی .