گرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گرم . [ گ َ ] (اِخ ) دهی است از بخش میان کنگی شهرستان زابل واقع در ٨ هزارگزی شمال باختری ده دوست محمد نزدیک مرز افغانستان . هوای آن معتدل . دارای ١٥٠ تن سکنه است . آب آنجا از رودخانه ٔ هیرمند تأمین میشود. محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
گرم . [ گ َ ] (ص ) پارسی باستان گرما [ در پادا: گَرما ]، اوستا گرما، پهلوی گَرم، هندی باستان غرما (گرمی )، ارمنی جرم، جرمن (تب )، کردی و بلوچی گَرم، افغانی غرما، استی غرم، کرم، شغنی گَرم، سریکلی زهورم، گورم . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). مقابل سرد. (برهان ) (آنندراج ). سُخُن . (منتهی الارب ) : و پیغمبر را علیه السلام گفت تو اندر میانه بنشین تا گرمت نبود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). رفیقا چند گویی کو نشاطت بنگریزد کس از گرم آفروشه . رودکی . گرانمایه خوانی بیاورد مرد برو خوردنیها زگرم و ز سرد. فردوسی . نه گرماش گرم و نه سرماش سرد همه جای شادی و آرام و خورد. فردوسی . بجوشیدش از دیدگان خون گرم به دندان همی کند از تنش چرم . عنصری . پس بساروج بیندود همه بام و درش جامه ای گرم بیفکند پلاسین ز برش . منوچهری . شرابی که بترشی زند، مردمانی را که معده ها وجگرهای گرم دارند، شاید. (نوروزنامه ). ◄ شتاب و تعجیل . (برهان ). جلد و شتاب . (غیاث ). جلد وتیز و مفرط. (آنندراج ) : اسپیک آمد همانگه نرم نرم تا برد مر اسب او را گرم گرم . رودکی . بسی کرد خواهش که ایدر بایست چنین گرم رفتی ترا روی نیست . فردوسی . پس اندر همی راند بهرام نرم برو بارگی را نکرد ایچ گرم . فردوسی . پس اندر سواران برفتند گرم که بر شیر جنگی بدرند چرم . فردوسی . آن ملاعین گرم درآمدند و نیک نیرو کردند. (تاریخ بیهقی ). رهی به پیش خود اندر گرفت و گرم براند به زیر رایت منصور لشکر جرار. فرخی . ای قافله سالار چنین گرم چه رانی آهسته که در کوه وکمر بازپسانند. سعدی . ◄ سختی . شدت . مقابل رخا.سرد : سخن زهر و پازهر وگرم است و سرد سخن تلخ و شیرین و درمان و درد. ابوشکور. سواری گرانمایه نامش کهرم رسیده بسی بر سرش سرد و گرم . دقیقی . ◄ تند. تندخو. مستبد : نباید بود ازینسان گرم و خودکام بقدر پای خود باید زدن گام . نظامی . ◄ محکم . سخت . بنیرو : از آن پتکها برگرفتی و بر سر وی [ بر سر نمرود آنگاه که پشه در مغز او جای گرفته بود ] همی زدندی و هر که گرم تر زدی گفتی من از شما خشنودترم . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ سخت . شدید : دیگر سلاحها کار بفرمودند تیربارانی صعب بکرد[ ند] و حمله های گرم آوردند، آن مردم حشری هزیمت کردند.(تاریخ سیستان ). ◄ خوب . بامحبت . دوستانه . باحرارت . بالطف . بامهربانی : یکی نامه را گرم پاسخ نوشت بیاراست قرطاس را چون بهشت . فردوسی . بگفتار گرم و به آواز نرم فرستاده را راه دادی بشرم . فردوسی . برستم چنین گفت [ گیو ] کای بافرین گزین همه مهتران زمین چنان شادگشتم به دیدار تو برین پرسش گرم و گفتار تو که بی جان شده باز یابد روان و یا پیرسر مرد گردد جوان . فردوسی . چو دیدم من این خوب چهر ترا همین پرسش گرم و مهر ترا. فردوسی . بفرمودشان تا نوازند گرم نخوانندشان جز به آواز نرم . فردوسی . بلکاتکین گفت فرمانبردارم و میان ایشان سخت گرم بود. (تاریخ بیهقی ). یاد از آن حجره ٔ حکیم شریف و آن حریفان گرم خوش خنده . سوزنی . همچو سروی بر پای خاست و بخرامید و پیش مأمون بازآمد و خدمتی نیکو بکرد و عذری گرم بخواست . (چهارمقاله ٔ عروضی ). ◄ جزم . بی تخلف : تهمتن چو بشنید شرم آمدش برفتن یکی رای گرم آمدش . فردوسی . ◄ تیز. پرمشتری . بارونق . روا : اگر چون میر یک تن بود از ایشان نه چندان بد مر او را گرم بازار. فرخی . رجوع به گرم بازار و بازار گرم شود. - آب گرم ؛ اشک : عنان تکاور همی داشت نرم همی ریخت از دیدگان آب گرم . فردوسی . به آب گرم درمانده ست پایم چو در زلفین در انگشت ازهر. - بازار گرم ؛ بازار بارونق . بازار پرمشتری : هین در این بازار گرم بی نظیر کهنه ها بفروش و ملک نقد گیر. مولوی . - پذیرایی گرم ؛ پذیرایی مهمانان با لطف و محبت . - پیغام گرم ؛ پیغام بامهر، بامحبت، دوستانه : بسی گرم پیغامها داده بود ز چیزی که پیشش فرستاده بود. فردوسی . - خون گرم ؛ کسی که با مردم بسیار معاشرت کند. - دل گرم ؛ مستظهر. قوی دل . - دم گرم ؛ دهن گرم . گفتار شیرین . زبان چرب . - سخن گرم ؛ گفتار گیرنده . سخن دلپذیر، نغز : بشد منذر و شاه را کردنرم بگسترد پیشش سخنهای گرم . فردوسی . چو بشنید شاه آن سخنهای گرم ز گردان چینی به آواز نرم . فردوسی . بیازید و بگرفت دستش بشرم بسی گفت شیرین سخنهای گرم . اسدی . - سلاح گرم ؛ اسلحه ٔ آتشین چون تپانچه . - گفتار گرم ؛ سخن گرم : برفتند زی ماه رخسار پنج ابا گرم گفتار و دینار و گنج . فردوسی . دگر می گسارد به آواز نرم همی دل ستاند بگفتار گرم . فردوسی . - مجلس گرم ؛ مجلس دوستانه . - هنگامه ٔ گرم ؛ ازدحام . شلوغی : بر چارسوی عنصر هنگامه ای است گرم پرهیز کن ز جیب شکافان بی نشان . اثیر اخسیکتی .
گرم . [ گ ُ ] (اِ) غم و اندوه و زحمت سخت و گرفتگی دل و دلگیری باشد. (جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) : گر درم داری گزند آرد بدین لیکن او را گرم درویشی گزین . رودکی . بدین زاری و خواری وگرم و درد پراکنده بر تارکش خاک و گرد. فردوسی . همه گرم و در دست تیمار و رنج بر این است رسم سرای سپنج . فردوسی . گهی با می و رود و رامشگران گهی با غم و گرم و رنج گران . فردوسی . امیر شاد و بدو بندگان همه شاد مخالفان همه با گرم و انده و تیمار. فرخی . کامران باش و شادمانه بزی دشمنانت اسیر گرم و حزن . فرخی . تو شیری و شیران بکردار غرم برو تا رهانی دلم را ز گرم . عنصری . بشد رامین روان بر کوه چون غرم روانش پرنهیب و دل پر از گرم . (ویس و رامین ). گریزندگان نزد فغفوز باز رسیدند با رنج و گرم و گداز. اسدی (گرشاسب نامه ). که را بیش بخشد بزرگی و ناز فزونتر دهد رنج وگرم و گداز. اسدی . بلای خیری و درد شقایق را پزشک آید غم نسرین و گرم یاسمن را غمگسار آید. لامعی . تو همه ساله به شادی و طرب مانده اعدای تو در گرم و زحیر. زان باده که با بوی گل و گونه ٔ لعل است قفل در گرم است و کلید در شادی . (اسرارالتوحید). هر که درخدمت او گشت رهی گشت رها از غم و رنج و عنا و تعب و گرم و اسف . سوزنی . گر تو کور و کر شدی ما را چه جرم ما در این رنجیم و در اندوه و گرم . مولوی . با دل خود گفت [ نصوح ] کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم . مولوی . ◄ گرفتن اندک از جمله ٔ طلب بسیار. (برهان ) (آنندراج ) (اشتینگاس ). ◄ قوس قزح . (برهان ). ◄ در نسخه ٔ میرزا بمعنی زخم آمده است . ◄ کمان رستم . (رشیدی ).