گره شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گره شدن . [ گ ِ رِه ْ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) عقده ایجاد شدن : طوفان گره شده ست مرا در دل تنور تا مهر شرم بر لب اظهار ما زده ست . صائب (از آنندراج ). - گره شدن عمر ؛ کوتاه شدن آن : به من هم چون خضر دادند عمر جاودان اما گره شد رشته ٔ عمرم ز بس بر خویش پیچیدم . صائب . - گره شدن سرمه ؛ باقیماندن، و چسبیدن اندکی از آن : چشم ما بر پیچش زلف است بر رخسار نیست سرمه چون گرددگره در دیده کم از خار نیست . سنجر کاشی (از آنندراج ). - گره شدن در حلق ؛ در گلو گیر کردن . در گلو شکستن . شکستن گره در حلق و گلو : آب حیوان چو شد گره در حلق زهر شد گر چه بود نوش گوار. سنایی . رجوع به گره در گلو شکستن شود. - گره شدن کار ؛ گره در کار افتادن . رجوع به همین مدخل شود.