گره گشای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گره گشای . [ گ ِ رِه ْ گ ُ ] (نف مرکب ) گره گشاینده . گره گشا : در در آن رشته سرگرای بود که کلیدش گره گشای بود. نظامی . تیغ او در مفاصل عدو چون قضا گره گشای . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن که عهد بر سر زلف گره گشای تو بست . حافظ.