گزیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ معر. ] (اِ.)<BR>۱- پاکار، پیشکار.<BR>۲- داروغه، عسس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ) (اِ.) چاره، علاج.
(~.) [ معر. ] (اِ.) ۱- پاکار، پیشکار. ۲- داروغه، عسس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزیر. [ گ َ / گ ِ ] (اِ) پاکار و پیش کار. (برهان ) (آنندراج ).
گزیر. [ گ ُ ] (اِ) ظ. از وی - چریه . مخفف آن «گزر»، و قیاس شود با گزیردن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). چاره و علاج باشد چه ناگزیر ناچار و لاعلاج را گویند و افاده ٔ ضرورت هم میکند. (برهان ) (آنندراج ). محتد. بُد : ز خون جوانی که بد زآن گزیر بخستی دل ما به پیکان تیر. فردوسی . ازچند سال باز تو امروز یافتی آن مرتبت کز آن نبود مر ترا گزیر. فرخی . خدای فایده ٔ مهرش اندر آب نهاد کز آب زنده بود خلق وز آب نیست گزیر. عنصری . از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٦). ز بن بر گریزندگان ره مگیر مریز از کسی خون که باشد گزیر. اسدی . تا نیست انجم و مه و خورشید را مدام از سیر برج برج گزیر اندر آسمان . سوزنی . آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و زاﷲ ناگزیر. سوزنی . و رعایا را از لقمه و طعمه گزیر نباشد. (سندبادنامه ). مرده گور بوددر نخجیر مرده را کی بود ز گور گزیر. نظامی . زن چو از راستی ندید گزیر گفت کاحوال این سیاه حریر. نظامی . نیاید هیچ چیزی راه گیرش که بود از هرچه پیش آمد گزیرش . عطار (اسرارنامه ). چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر. سعدی (طیبات ). بس روان گردد به زندان سعیر که نباشد خار را ز آتش گزیر. مولوی . در عاشقی گزیر نباشد زسوز و ساز استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم . حافظ. - ناگزیر : کنون پادشاهی شاه اردشیر بگویم که پیش آمدم ناگزیر. فردوسی . از حشمت تو مُلک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٣٦). آدمی از چهار چیز ناگزیر است : اول نانی، دویم خلقانی، سیم ویرانی، چهارم جانانی . (قابوسنامه ). آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اﷲ ناگزیر. سوزنی . چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبرناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر. سعدی (طیبات ). ناگزیر جمله کآن حی قدیر لایزال و لم یزل فرد بصیر. مولوی .
گزیر. [ گ ِ ] (اِ) معرب آن «جزیر»، سریانی گزیرا (حارس، جلاد). (معجمیات عربیه - سامیه ص ٢٣٢) (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). عسس . (برهان ). داروغه و روزبان و در تبریز این معنی مستعمل است : گزیری به چاهی در افتاده بود. سعدی . داروغه هندوانه و سرده خیار سبز کلونده شد محصل بدران گزیر گشت . اطعمه ٔ شیرازی (از آنندراج ). ◄ سرهنگ . ◄ پهلوان . (برهان ). ◄ صبر و تحمل . ◄ (اِمص ) درگذشتن و قطع نظر کردن . (آنندراج ).