گزیردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گزیردن . [ گ ُ دَ ] (مص ) چاره کردن و گزردن . (آنندراج ) : که این بسته [ ضحاک ] را تا دماوند کوه ببر همچنین تازیان بی گروه که نگزیرد از مهتری بهتری سپهبدنژادی و کُندآوری . فردوسی . ترا نگزیرد از بخشنده شاهی مرا نگزیرد از رخشنده ماهی . (ویس و رامین ). پس حاجت به آب بیشتر بود که به دگر چیزها که بدرستی از او همی بگزیرد و نه به بیماری . (الابنیه عن حقایق الادویه ). سرانجامشان رفت باید به گور که نگزیرد از گور نزدیک و دور. شمسی (یوسف و زلیخا). تو رابنگزیرد از کسی که در پیش کار تو باشد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ). با سیه باش چونت نگزیرد که سیه هیچ رنگ نپذیرد. سنایی . بود آزاد از آنچه نگزیرد وآنچه بدهند خلق نپذیرد. سنایی . از هزل و جد چو طفل بنگزیردم دو دست گاهی به لوح و گه به فلاخن درآورم . خاقانی . و مصر شدند که جز از این مداوا نیست . از خوردن نمی گزیرد و این رنج جز به شراب تداوی نپذیرد. (راحة الصدور راوندی ). زآن رو که هوا بوی خوشت میگیرد دل را دمی از باد هوا نگزیرد. سلمان ساوجی . هرکه خواهد بود پیش سلاطین بر پای همچو شمعش نگزیرد ز ثبات قدمی ادب آن است که گر تیغ نهندش بر سر بایدش داشت زبان گوش ز هر بیش و کمی . سلمان ساوجی . - ناگزیر بودن و نگزیردن از کسی ؛ بوجود وی احتیاج مبرم داشتن . ناگزیر از معاشرت او بودن : بیا یوسف خویش را گوش دار مدارش بهیچ آدمی استوار که یوسف دمی از تو نگزیردش نخواهد که کس جز تو برگیردش . شمسی (یوسف و زلیخا).