گستاخ بودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گستاخ بودن . [ گ ُدَ ] (مص مرکب ) بیحیا بودن . بی شرم بودن . وقیح بودن . ◄ جسور بودن . جسارت ورزیدن : هر آن کس که او کار خسرو شنود به گیتی نبایدْش ْ گستاخ بود. فردوسی . شب و روز با خویش در کاخ بود به گفتاربا شاه گستاخ بود. فردوسی . امیرطاهر فریفته گشت تا برخاست با گروهی اندک و کسانی که گستاخ بودند گفتند نباید شد که امیر خلف مکاراست . (تاریخ سیستان ). بونعیم را گفت به غلامبارگی پیش ما آمده ای ؟ جواب زفت بازداد و سخت گستاخ بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٧).
فرهنگ طیفی واژهدان
بیادب بودن، توی چشم کسی نگاه کردن، خیره نگاه کردن، شرم نداشتن بیشرم، بیادب بودن چشمچرانی کردن، خوردن گستاخی کردن، پررویی کردن، آسترش را هم خواستن تشر زدن، نافرمانی کردن، بهمبارزه طلبیدن، سرپیچی کردن