گشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گشت . [ گ َ ] (مص مرخم، اِمص ) حک کردن و محو ساختن . (برهان ) (جهانگیری )(فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : تا او ز نقش چهره ٔ خود پرده برگرفت ما نقش دیگران ز ورق میکنیم گشت . اوحدی مراغه ای (از آنندراج ). بسی گناه کبیر و صغیر کردم گشت که نز کبیر خطر بود و نزصغیر مرا . سوزنی (از آنندراج ).
گشت . [ گ َ ] (مص مرخم، اِمص ) قیاس کنید با کردی گَشت (تفریح ). (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سیر و گشت . (برهان ). سیر و گردیدن . (غیاث ). مشی و سیر و گردش . (ناظم الاطباء). گشت زمان . صرف دهر. طواف . طوف : به وصال اندر ایمن بدم از گشت زمان تا فراق آمد بگرفتم چون بر خفجا. آغاجی . نه گشت زمانه بفرسایدش نه این رنج و تیمار بگزایدش . فردوسی . ز گشت دلیران بر آن دشت جنگ چو شب گشت آوردگه تار و تنگ . فردوسی . هم آن شد سوی این بلند آسمان که آگه نبود او ز گشت زمان . فردوسی . گرد سریر اوست همه گشت آفتاب سوی سریر اوست همه چشم آسمان . فرخی . کردشاها مهرگان از دست گشت روزگار باغ را کوته دو دست از دامن فروردجان . ضمیری . گرچه از گشت روزگار جهان در صدف دیر مانده دُرّ یتیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). زمانه و گشت فلک به فرمان ایزد... چنین بسیار کرده است . (تاریخ بیهقی ). همان است گیتی و یزدان همان دگرگونه مائیم و گشت زمان . اسدی . دگر گفت کز گشت چرخیم شاد که بر ما دگر کام شادی گشاد. اسدی . دیگرت گشته ست حال تن ز گشت روزگار همچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی . ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ٤٣١). چون در جهان نگه نکنی چون است کز گشت چرخ دشت چو گردون است . ناصرخسرو. خجسته نصرت دین آنکه همچنو فرزند زمین نزاد ز گشت فلک به هیچ زمین . سوزنی . از گشت روزگار سلامت مجوی از آنک هرگز سراب پر نکند قربه ٔ سقا. خاقانی . از گشت چرخ کار بسامان نیافتم وز دور دهر عمر تن آسان نیافتم . خاقانی . ببین تا چه دید او ز گشت جهان تو نیز آن مکن تا نبینی همان . نظامی . ◄ دیدن و نظاره کردن . (برهان ). نظاره . ◄ بازی . ◄ تفرج و تماشا. (ناظم الاطباء).جولان : بر خاطرم امروز همی گشت نیارد گر فکرت سقراط بودپر کبوتر. ناصرخسرو. ◄ گردش در شب جهت پاسبانی و طواف . ◄ چگونگی و وضع کار. چگونگی کار. ◄ جستجو. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) بیخ : ثنی ؛ گشت کوه و نورد نامه . جِزع ؛ گشت وادی و خم آن . (منتهی الارب ). اثناء؛ گشت . ثنی الحیة؛ گشت مار.
گشت . [ گ َ ] (اِ) خربزه . (الفاظ الادویه ). خربزه برادر هندوانه . (فرهنگ رشیدی ) (برهان ). وبمعنی خربزه مثال و شاهدی ندارند (لغت نویسان ) شاید پالیز خربزه را که به کاف تازی کشت گویند کاف پارسی گمان برده اند و معنی خربزه دانسته . (آنندراج ). ◄ کدو. (ناظم الاطباء). ◄ حنظل . (برهان ). حنظل که خربزه ٔ ابوجهل باشد. (فرهنگ رشیدی ).