گفت و گو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گفت و گو کردن . [ گ ُ ت ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) هنگامه کردن . (آنندراج ). بحث . مجادله . مشاجره : در کشتنم ملاحظه از هیچکس مکن من کیستم که بر سر من گفت و گو کنند. سنجر کاشی (از آنندراج ). یارا نه با رقیب بسی گفت و گو کنم تا در میان تفحص احوال او کنم . غزالی هروی (از آنندراج ).