گم شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گم شدن . [ گ ُ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) یاوه شدن . ضایع شدن . ناپدید گشتن . دور شدن . از دست رفتن . جدا شدن . نیست شدن : چنان نامور گم شد از انجمن چو از باد سرو سهی از چمن . فردوسی . ندیدی تو بدهای افراسیاب که گم شد ز ما خورد و آرام و خواب . فردوسی . نام آن لشکر به گیتی گم شود کز بهر جنگ چاکری از چاکرانش پیش آن لشکر شود. فرخی . چون بیاشفت بر کلنگ در ابر گم شود راه بر پرنده کلنگ . ناصرخسرو. زآن هر دو خرلاشه یکی گم شد ناگاه آمد خبر مرگش خر مرد و خبر ماند. سوزنی . وآن جفت که امشبش بجوید از گم شدنش ترا چه گوید. نظامی . همچنین درویشی در قاع بسیط گم شده بود. (گلستان چ یوسفی ص ١١٥). پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد. سعدی . به بازیچه مشغول مردم شدم در انبوه خلق از پدر گم شدم . سعدی . اینقدر عقلی که داری گم شود سر که عقل از وی بپرد دم شود. مولوی . گویند به بلاساغون، ترکی دو کمان دارد ور زآن دو یکی گم شد ما را چه زیان دارد. مولوی . لیک چون در رنگ گم شد هوش تو شد ز نور آن رنگها روپوش تو. مولوی . دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده است رفت تا گیرد سر خود، هان و هان حاضر شوید. حافظ. - گم شو ؛ برو! دور شو! دشنامی است که بدان رفتن مخاطب را میخواهند.