گمانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(گُ نَ یا نِ) (اِ.)<BR>۱- گمان، حدس.<BR>۲- چاه با نقبی که مقنی پیش از کندن قنات در محلی که گمان آب میرود حفر میکند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(گُ نَ یا نِ) (اِ.) ۱- گمان، حدس. ۲- چاه با نقبی که مقنی پیش از کندن قنات در محلی که گمان آب میرود حفر میکند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گمانه . [ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) چاه اولی را گویند که چاه کنان بجهت دانستن اینکه زمین آب دارد و آب آن چه مقدار دور است میکنند. (برهان )(جهانگیری ) (آنندراج ). نخستین چاه کاریز که به جهت دانستن آب که چه مقدار است و چه مقدار دور است میکنند و به عربی حفیر گویند. (فرهنگ رشیدی ) : چنانکه چشمه پدید آورد گمانه ز سنگ دل تو از کف تو کان زر پدید آرد. دقیقی . فلک گر عطای تو کردی بجز فیض دریا نبودی گمانه . سیف اسفرنگ (از جهانگیری ). ای بس که دلم در طلب چشمه ٔ نوشَت در بادیه ٔ فکر فروبرد گمانه . ابن یمین (دیوان چ باستانی راد ص ٢٨٨). - گمانه زدن ؛ کندن چاه تا پیدا آید که زمین آب ده است یا نه . (یادداشت مؤلف ). - گمانه کردن ؛ چاه کندن : غور ایام را نیابد چرخ گر جز از رای تو گمانه کند. مسعودسعد (دیوان چ رشیدیاسمی ص ٥٣٨). ◄ وزن کردن و اندازه گرفتن : حلم ترا گمانه همی کرد ناگهان بگسست هر دو پله ٔ میزان روزگار. انوری (دیوان چ نفیسی ص ١٥٠). ◄ کاریزکن . (صحاح الفرس ). چاهجوی و چاه کن . (برهان ).
گمانه . [ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) مسبار.آلتی که با آن عمق را تعیین میکنند. (فرهنگستان ).
گمانه . [ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) گمان . (برهان ) (آنندراج ) (جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ) : تو دل را بجز شادمانه مدار روان را به بد در گمانه مدار. فردوسی . فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه . خسروی . گمان کسی را وفا ناید از وی حکیمان بسی کرده اند این گمانه . ناصرخسرو. - گمانه بردن ؛ خیال کردن . تصور کردن : نباید که فردا گمانه بری که من بودم آگه ازاین داوری . فردوسی .
مترادف و متضاد واژهدان
ظن، مظنه احتمال