گنجایی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گنجایی . [ گ ُ ] (حامص ) توانائی گنجیدن . (ناظم الاطباء). گنجایش : گفت اکنون چون منی ای من درآ نیست گنجایی دو من در یک سرا. مولوی (مثنوی چ خاور ص ٦١). ◄ توانائی . قدرت . (ناظم الاطباء). - گنجایی داشتن ؛ ظرفیت و گنجایش داشتن : این مملکتی است که طفیلی را گنجایی دارد. (نفحات الانس جامی ). او به مکنت و ثروت و خیول و دواب و غنایم به مرتبه ای بود که در ساحت اردبیل گنجایی نداشت . (عالم آرای عباسی چ امیرکبیر ج ١ ص ١٠). - گنجایی یافتن ؛ گنجیدن و گنجایش یافتن : چاپلوسی و خدمت می کند تا در دل شیخ گنجایی یابد. (فیه مافیه ).