گوساله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) (اِ.) بچة گاو، گاوی که هنوز بالغ نشدهاست.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) (اِ.) بچه گاو، گاوی که هنوز بالغ نشدهاست.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوساله . [ ل َ / ل ِ ] (اِ مرکب ) از: گو (= گاو) + ساله (از: سال + َه «پسوند نسبت » دارای یک سال ). (از حاشیه ٔ برهان ). بچه ٔ گاو باشد. (برهان )... در اصل بچه ٔ گاو یکساله باشد. (انجمن آرا). و گو به واو مجهول به معنی گاو هم نوشته اند و هاء برای نسبت باشد، پس معنی گوساله گاو یکساله باشد. (غیاث ). معروف است و برحسب شریعت موسوی گوساله ٔ پرواری [ دارای ] بهترین خوراک و نیکوترین طعام بود. (قاموس کتاب مقدس ). بَحْزَج . تَبیع. غِفر. تَولَب . عِجل، عِجَّول . (منتهی الارب ) : یکی خرد گوساله در پیش اوی تنش لاغر و خشک و بی آبروی . فردوسی . کی سزد حجت بیهوده سوی جاهل پیش گوساله نشاید که قُران خوانی . ناصرخسرو. با گاو زَری که سامری ساخت گوساله شمار زرگران را. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٥). یا سم گوساله و دنبال گرگ بر سر طور و شبان خواهم فشاند. خاقانی (دیوان چ سجادی ١٤٢). سامری سیرم نه موسی سیرت اَر تازنده ام در سم گوساله آراید ید بیضای من . خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٣٢٢). - امثال : تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود، یا: دل صاحبش آب شود. (امثال وحکم ج ١ ص ٥٣٧). گاومان دو گوساله زاییده است . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٢٦٦). گوساله ٔبسته را میزنند . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٩). گوساله ٔ بسته ملانصرالدین است ؛ گویند ملا دو گوساله یا دو بز داشت، یکی از آن دو بگریخت، ملا پس از کوشش بسیار از گرفتن حیوان عاجز آمده بازگشت و بز یا گوساله ٔ بسته را به زدن گرفت . گفتند چرا چنین کنی، گفت شما ندانید اگر این یک بسته نبود از دیگری چابکتر می دوید. (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوساله به روزگار، گاوی گردد . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٢٩). گوساله به زور میخ میجهد ؛ یعنی حکم عرض دارد که قائم به غیر است . (آنندراج ). گوساله به نردبان و اشتر به قفس . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوساله گو نمی شود (این مثل در ملایر معمول است ). (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوساله ٔ مادر حسن ؛ تعبیر مثلی به معنی ابله و کانا. (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٣٠). مثل گوساله ٔ مادرحسن ؛ آنکه بی اذن و اجازتی همه جا در شود. احمق . (امثال و حکم ج ٣ ج ١٤٨٠). گوساله ٔ من پیر شد و گاو نشد . (امثال و حکم ج ٣ ص ١٣٣٠). گوساله هرچند مِه، گاوتر . (امثال و حکم دهخدا ج ٣ ص ١٣٣٠). حَوشَب، جَذَع ؛ گوسپندو گاو به سال دوم درآمده . دَبَب ؛ گوساله ٔ نخست زاده . ذَرَع ؛ گوساله ٔ دشتی . طَلا؛ بچه گاو، گوساله . عِجْلة؛ گوساله ٔ ماده . عَضْب ؛ گوساله ٔ شاخ برآورده . غَض ّ؛ گوساله ٔ نوزاده . فَرْقَد؛ گاوساله . فَریر؛ گاوساله ٔ دشتی . یَرَع ؛ بچه ٔ گاو. (منتهی الارب ). - گوساله ٔ مرده پرکاه کردن ؛ رسم است که چون بچه ٔ گاو دوشه بمیرد در پوست او کاه پر کرده در نظر گاو آرند تا آن را بچه خیال کند و شیر دهد. (آنندراج ) : صاحب طبعان ستایش جاه کنند تا در دل جاه پروران راه کنند دلجویی گاو نیست شیر است مراد گوساله ٔ مرده را چو پرکاه کنند. ناظم هروی (از آنندراج ). ◄ شتربچه و فیل بچه و هر چیز که آن کوچک و خردسال باشد هم هست، چه گو به معنی خرد و کوچک نیز آمده است . (برهان ) (از غیاث ). ◄ و گاهی به طریق کنایه به جوانان بی عقل اول عمر هم استعمال کنند. (برهان ). ◄ در بازی گاو یا گوساله یا فنگلی سنگ متوسط میان گاو و فنگلی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به گاو شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بقر، عجل کودن، نفهم