گوهر شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهر شکستن . [ گ َ / گُو هََ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) به قطعات کردن گوهر بر اثر ضرباتی که بر آن زنند : همچو گوهر شکستنش خوار است همچو سیماب بستنش دشوار. خاقانی . ◄ کنایه از خندیدن و خنده کردن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (بهار عجم ) (ناظم الاطباء). ◄ کنایه از زائل کردن یا زائل شدن منصب و دولت و از دست دادن دولت و منصب . (برهان قاطع) (بهار عجم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : چو بدگوهران را قوی کرد دست جهان بین که گوهر بر او چون شکست . نظامی .