گوهرفروش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوهرفروش . [ گ َ / گُو هََ ف ُ ] (نف مرکب ) جواهرفروش .گوهری . گهرفروش . جواهری . جوهری . مالک گوهر. دارای گوهر. گوهردار. دارنده ٔ گوهر. صاحب گوهر : ببردند هر دو به گوهرفروش که این را بها کن به دانش بکوش . فردوسی . تو بشناس کان مرد گوهرفروش که خوالیگرش مر ترا داد نوش . فردوسی . بکوبد در خان گوهرفروش همه سوی گفتار دارید گوش . فردوسی . یاسمن لعل پوش، سوسن گوهرفروش بر زنخ پیلغوش رخنه زد و بشکفید . کسائی (از لغت فرس ). گهر خریدند او را به شهرها چندان که سیر گشت ز گوهرفروش، گوهرخر. فرخی . سوسن کافوربوی، گلبن گوهرفروش وز مه اردیبهشت کرده بهشت برین . منوچهری . بازار بزازان و عطاران و گوهرفروشان از این سه بازار ممکن نشد بیش غارت کردن . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤٠٩). گوهرفروشان بازگشتند و دیگر روز با سفطهای جواهربه درگاه آمدند. (تاریخ بیهقی ص ٤٢٧ چ ادیب ). تو گفتی که بر تخت پیروزه پوش گهرریخت هندوی گوهرفروش . اسدی . از این جام گفت آن خداوند هوش زهی دولت مرد گوهرفروش . نظامی . گزارنده صراف گوهرفروش سخن را به گوهر برآمود گوش . نظامی . زمان را در او صدهزاران بجوش که دیدست ماران گوهرفروش . نظامی . چو در بسته باشد چه داند کسی که گوهرفروش است یا پیله ور. سعدی .