گوینده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گوینده . [ ی َ دَ / دِ ] (نف ) نعت فاعلی از گفتن . سخنگوی . (برهان ). قائل . (منتهی الارب ) (برهان ). کسی که سخن گوید. که تکلم کند. که ادای سخن کند : ز گوینده بپذیر به دین اوی بیاموز از او راه و آیین اوی . دقیقی . بدیشان چنین گفت کایمن شوید ز گوینده گفتار من بشنوید. فردوسی . چنین داد پاسخ بدو مرد پیر که ای شاه گوینده و یادگیر. فردوسی . خواهنده همیشه ترا دعاگوی گوینده همه ساله آفرین خوان . فرخی . اول اردیبهشت ماه جلالی بلبل گوینده بر منابر قضبان . سعدی . ◄ شاعر. ناظم . سخن سرا: سخن گوهر شد و گوینده غواص بسختی در کف آید گوهر خاص . نظامی . چنین گوینده ای در گوشه تا کی سخندانی چنین بی توشه تا کی . نظامی . ◄ قصه گوی . قصه خوان . سخن پرداز. نصیحت گو : ز گویندگانی که شان نیست جفت بخوشی چنین داستان کس نگفت . اسدی . چو درخورد گوینده ناید جواب سخن یاوه کردن نباشد صواب . نظامی (شرفنامه ص ٣٩). ◄ قوال . خواننده . سراینده : همین پنج بیتم خوش آمد به گوش که میگفت گوینده ای خوب دوش . سعدی . ◄ زبان آور. خوش بیان . نَطّاق . که سخن نیز تواند گفت . خطیب : چو آن نامه بنوشت نزدیک شاه گزین کرد گوینده ای زان سپاه . فردوسی . ◄ زبان که به عربی لسان گویند. (برهان ). کنایه از زبان است . (انجمن آرا) (فرهنگ شعوری ) : اگر شاه فرمان دهد بنده را که بگشایم از بند گوینده را. فردوسی . ◄ مطرب که نقش و صوت بسیار به خاطر داشته باشد.(از برهان ) (از ناظم الاطباء). مطرب و سرودگو. (بهارعجم ) (آنندراج ) (انجمن آرا). خنیاگر. خواننده : برفتی خوش آواز گوینده ای خردمند ودرویش و جوینده ای . فردوسی . شبی و شمعی و گوینده ای و زیبایی ندارم از همه عالم جز این تمنایی . سعدی . شکستند چنگ و گسستند رود به در کرده گوینده از سر سرود. سعدی . ◄ خوش آهنگ و موزون آهنگ . نیک آوا. دارای آوای خوش : نوآیین مطربان داریم و بربطهای گوینده مساعد ساقیان داریم و ساعدهای چون فله . منوچهری . و به نام فرخی نیز ضبط شده است . صاحب برهان قاطع یکی از معانی گوینده را ساز سیرآهنگ آورده و شاید سیرآهنگ مصحف تیزآهنگ است یعنی با آوای نیک و رسا. ◄ (اِ) انسان . حیوان ناطق . (یادداشت مؤلف ) : بدین گونه از چرم پویندگان بپوشید بالای گویندگان . فردوسی . ◄ گلوبند زنان . مطلق گلوبند. (لغت محلی شوشتر).