گیراگیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
گیراگیر. (اِ مرکب ) مرکب از:گیر به معنی گیرنده و گرفتن + الف اتصال یا (میانوند) + گیر مکرر. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). گرفتگی سخت . (ناظم الاطباء). هنگام گیرودار. ◄ در لحظه ٔ حساس . در لحظه ٔ اخیر. (یادداشت به خط مؤلف ). ◄ غوغا و همهمه و شور. (ناظم الاطباء). - گیراگیر جنگ ؛ در لحظه ٔ حساس جنگ . همهمه و شور و غوغای جنگ . در بحبوحه ٔ جنگ . (یادداشت مؤلف ). - در گیراگیر حرکت ؛ در جناح حرکت . (یادداشت به خط مؤلف ). - در گیراگیر رفتن ؛ در جناح حرکت رفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). - در گیراگیر معرکه ؛ در بحبوحه ٔ جنگ . (یادداشت به خط مؤلف ). - روز گیراگیر ؛ روز جنگ و ستیز : خنجر خسرو است و کلک وزیر سپر ملک روز گیراگیر. اوحدی . رجوع به گیر و دار شود.